معلم نمونه

سلام!

اره کنکور تموم شد! قبول می شم نگران نباشید البته شاید تهران نباشه ولی بالاخره یه جایی هست دیگه!

خب ولش کنین می خوام امروز یه معلم باحال خودمونی(ام زدی،مکسزی،چیکیی،دیجمی و...) رو به همتون 

معرفی کنم !  شاید نظرتون درباره ی تمام معلما عوض بشه!

شاید مکسز دیگه جرات نکنه درباره ی هیچ معلمی  هیچ مطلبی بنویسه! که می نویسه اما خوباشو!

این آقا معلم ما معلم زبانه اصلا همه ی معلم های زبان باحالن ولی این یه چیز دیگستش!

اونقدر با من رفیق و صمیمیه که با هم پی اس 3 ایکس باکس و سونی 3 بازی میکنیم هر پنج شنبه البته تا

قبل از کنکور البته مهم نیست که اون پسر عمه منه ولی باید بگم این تنها معلمیه که اینقدر به بازی کردن

و هم چنین  بازی های رایانه ای علا قه داره!

                                  هر چی شما درباره معملما گفتید رو به توان

2033023برسونید!! ضرب در 36467 بعلاوه 999999بکنید؛ این قدر درباره شماها دانش آموزان میگه

و برید دعا کنید که نماینده ی معلما در .... کردن شما نشه و به به سرش نز نه که وبلاگ درست کنه

چون صادقانه بگم اولین نویسنده بعد از خودش من خواهم بود که مکسز اند سی جی رو به ... خواهد داد

فکرشو بکنید من و دانش آموزام!! وای عجب چیزی می شه پسر !

تمام بازی های رایانه ای رو تا تهش بلده و ازوناست که اصلا از تقلب بچه ها خوشش نمیاد چون تو هیچ بایی

ندیدم تقلب کنه و رمز بزنه! دفاعش تو پی اس فوق العاده است من اسمشو گذاشتم دفاع فولاد. کل پی اس

با همه تون میندازه با دفاعش! اگر هم بخواد کسی رو قال بذاره خوب این کارو بلده (قابل توجه مکسز!!)

خلاصه اگه بخواین دعوتش میکنم ببینیدش و اگه می خواین بهش می گم وبلاگ درست کنه چون راستشو

بخواین فکر خودم بود حس مینکنم مکسز اند سی جی اگه با یه وبلاگه درست حسابی کل بندازه

خیلی وب با حال تر جذاب تر می شه فکرشو بکنید 

           نبرد معلم ها و دانش آموزان!

خداحافظ!!!


 


بابا بزرگ کم حواس ولی زرنگ

کنکور هم تموم شد. می خوام از پدر بزرگم بگم.

من داشتم از تلویزیون اخبار ورزشی نگاه می کردم که اومد درست وایساد جلو تلویزیون و بلند گفت الله اکبر.

(شروع کرد به نماز ظهر رو اقامه کردن)

همین طور که حمد و توحید را با غلط می خوند حواسش هم به این ور و اونور بود که یه دفعه رضا و محمد و فاطمه اومدن تو و ریختن سر محسن که آدامسش رو ازش بگیرن.

بابا بزرگ که دید کسی حواسش به اون نیست(به جز من!)آروم دستش رو برد به سمت پنجره و از رو تاقچه دو تا زیتون ورداشت و سریع گذاشت دهنش.

بعد (بدون رکوع) رفت سجده و بعدش هم بلند شد و ادامه داد....

دوباره دید کسی حواسش نیست یه کم دیگه زیتون پرورده ورداشت.

من هم اومدم به خدا کمک کردم و زیتون ها رو ورداشتم و بردم تو آشپز خونه که بابا بزرگ به نمازش برسه.

بعد از شیش هفت رکعت نمازش رو بالاخره تموم کرد و به رضا گفت:تو آدم نمیشی؟انقدر حرف زدی نماز ظهرم رو دو رکعتی خوندم.....