این جا تو چالوس..
سلام.عبادت قبول.
چند شب پیش واسه احیا رفته بودم خونه آقا سهراب اینا.راننده آدرس بلد نبود و حسابی ما رو گم گور کرد.ولی بالاخره رسیدیم.
آقا سهراب و خواهرش و عمه ام لباس بیرون پوشیدن و رفتیم حسینیه که شب رو اونجا قرآن به سر بگیریم و از این کارا...
اصلا حال نداد..من ساعت 9 شب می خوابیدم ولی اون شب تا 2 بیدار بودم...
گاهی اوقات موقع قرآن به سر قرآن از سرم میفتاد پایین و من چشام باز میشد و میفهمیدم که دو سه دقیقه ای هس که خوابم..
تازه از نستله که خبری نبود هیچ...آب سرد هم نداشتن خیر سرشون...
یکی میگفت:آقا من شما رو یه جا دیدم...
گفتم:عمرا...من اولین بارمه میام اینجا...
گفت:من تا هچیرود و اونورا همه رو میشناسم..
بهش گفتم: تا تجریش و ساوه و همدان هم همه رو میشناسی؟....خوردی؟...بشین سر جات!...هچیرود!؟
دو ساعت بعد رفتیم خونه.یه ذره خوابیدیم و موقع سحر آقا سهراب بیدارمون کرد که بیام سحری بخورم..
تق..............این چهارمین باری بود که وقتی از کنار روشویی بر می گشتم پام گیر میکرد به سکو و می خوردم زمین!...........معلوم نیس کی گفته تو حیاط همین جوری الکی سکو بذارن...شاید می خواستن سرعت گیر درست کنن که هر کی می خواد بره دستشویی به اون بر خورد کنه و حول شه و همون جا خودشو خراب کنه.
.
.
.
عجب سحری مشدی ای بود...دم خاله صدیقه گرم...آشپزیش فوق العاده اس.
صبح که من بیدار شدم هنوز گربه های تو حیاط هم خواب بودن.هی یه کم یه کم چرت زدم که بقیه بیدار شن...وقتی دیدم خیلی طول میکشه بقیه بیدار شن گوشیمو در آوردم و رفتم اینترنت که آهنگ دانلود کنم..
کم کم بقیه هم بیدار شدن...آقا سهراب دسته ها رو وصل کرد به لب تاپ و من هم ساکر 2013 رو نصب کردم و بازی کردیم...به جز یک بار که یک هیچ باختم تو همه ی بازی ها تو دقیقه های بعد از نود گل زدم و برنده شدم.
البته برد های پر گل تر هم داشتم ولی برد سه هیچ ...هیچ وقت به اندازه ی برد یک هیچ تو زمان سی ثانیه به پایان بازی ...اون هم با یه ضربه ی ایستگاهی ...اون هم از فاصله ی 47 متری....یه جایی از بدن آدم رو نمی سوزونه!
.
.
.
غروب رفتیم خونه ی مادربزرگم اینا و فیلم هایی که تو ساوه گرفته بودیم رو نگاه کردیم...
اون روز گرچه زیاد خوش نگذشت ولی خواهش یکی از دوست ها بود که این مطلب رو بنویسم که ببینه شب قدر من چی کارا کردم...
این هم از من تو شب قدر و روز بعد اون و بقیه ی مخلفات.
+ یه چیزی ....سرسو خانوم.نوشته بودی پیتزایی پسر خوب.الان رفتم اونجا.پیتزایی نبود.قنادی بود!
+یه چیز دیگه!...آقا بهزاد.منتظر باش بعد ماه رمضون یه عالمه عکس از اینور و اونور دارم.بلاگفا ماه بعد رو هواس!

اینجا ما سه تا , از معلم ها و استادا و خاطراتمون می نویسیم.هر استاد و معلمی رو هم بخوایم مسخره می کنیم.اونا هم اگه خیلی دارن میسوزن علیه ما بنویسن.