هدف خاص

اون روز 50000 تومن گلاسه ی انار خوردم (ده تا) یکی از فامیل هامون که معلم هم بود با من بود...پول داشت ولی می گفت من واسه این چیزا پول خرج نمی کنم.گفت:به بابات هم می گم پنجاه تومن دادی ئاسه این آشغال.

گفتم :اولا چون نخوردی میگی آشغاله.حسودیت میشه.دوما به بابام ربطی نداره.بابام پول تو جیبی که میداد همش رو خرج نمی کردم که وقتی دلم خواست یه چیزی بخرم پس انداز داشته باشم.امروز که انقدر خرج کردم بیست هزار تومن هم بازی خریدم و یه فلش هشت هم گرفتم.امروز هیچ انتظار دیگه ای از خودم ندارم.تازه بیست هزار تومن دیگه هم پس انداز دارم...

یک سال بعد ( همین دیروز )

میگه:این فیلمه رو کامل ریختی تو گوشیت؟

گفتم:فقط همین نیست هری پاتر 6 رو هم تو گوشیم دارم تمام آهنگ ها ی صوتی و تصویری از فراری منصور تا عروسک شادمهر تا سیگار صورتی ضد بازی و هر چی که فکرش رو بکنی این تو هست! تازه هنوز 10 گیگ خالی دارم!

پرسید:پول از کجا میاری؟

گفتم:از همون روزی پونصد که میذاشتم کنار...دیروز هم 12 هزار تومن بازی خریدم نمایشگاه کتاب امسال هم هفتاد هزار تومن خرید کردم.روزی یه سان استار انگور هم شیکمم رو مهمون میکنم.هنوز هم پنجاه هزار تومن نقد تو بانک دارم.سی تومن هم از بابام بابت کاری طلب دارم شسصت تومن هم از یکی دیگه طلب دارم...یه چیزی!نه تنها سرمایه ام رو مدیریت میکنم...کیف و حالم رو هم می کنم...علاوه بر اون هر لحظه داره سرمایه هام بیشتر میشه...سود بانکی رو هم که ماهانه میاد گر چه فعلا زیاد نیست ولی اون رو هم حساب کن!

الان داره متحول میشه.................لطفا صبر کنید...........عملیات با موفقیت انجام شد........لطفا رسید خود را بردارید........کارت خود را بردارید...........بانک خوب سرمایه است....

گفت:من این همه درس خوندم.....حقوق خوندم ...اقتصاد خوندم....فلسفه خوندم....ولی مث اینکه تو خیلی بیشتر از من سرت میشه...

کتاب زیاد میخونی آره؟

گفتم:تا دلت بخواد...

گفت:معدلت بیسته لابد؟

گفتم:منظورت کتاب درسی بود؟نه! یادم نمیاد آخرین باری که کتاب درسی رو برای مطالعه باز کرده بودم کلاس چندم بودم!اصلا فکر نمیکنم تا به حال چنین کاری کرده باشم!من کتابهای درسیم رو فقط واسه تنوع میخونم!

گفت:پس چه کتابهایی می خونی؟

گفتم:از اونجایی که معلم ها تو این زمونه بدبخت ترین موجودات هستند!هر معلمی از هر کتابی که بد میگفت رفتم سراغش!تا یکی می گفت این به درد شما نمی خوره می فهمیدم که این کتاب نکته ای داشته که اون نفهمیده...اگه یکی بهم می گفت من از این کتاب چیز زیادی نفهمیدم ازش می خواستم که کتابش رو به من قرض بده که من بخونم و به اون هم بفهمونم...

گفت:یه دونه ای پسر...

گفتم:اولین نفری نیستی که اینو بهم میگی...احتمالا آخرین نفر هم نیستی!

++++این مطلب رو واسه این نوشتم که برو بچ میگفتن مکسز کتاباش رو وا نمیکنه ولی همه چی حالیشه...ریاضیش خوبه زبانش خوبه.........ولی یادتون باشه که زیستم خوب نیس...این هم به خاطر اینه که چیز نا مفهومی نداره و من همیشه واسه نمره آوردن خوندمش......یه معلمه می گفت یه امتحان می گیرم که همه تون صفر بشید.امتحان هم گرفت.به جز من همه هم صفر شدن!اون امتحان همش جای خالی بود مثلا این یکیش.

برای پرورش مرغ به ............. مناسب نیاز است.(پاسخ جایگاه)

مبهوت مونده بود چطوری قبول شده ام!میگفت این امتحان رو هر جای ساوه گرفته نمره ی بالای صفر نداشته!

آره داداش.....ما از رو سبزی تو روز نامه  آدرس زمین کشت رو در میاریم پس الکی نگید مکسز پارتی داره!من تو کل ساوه نه فامیل نسبی دارم نه سببی نه رضایی خیالتون جمع جمع.فقط یه استعداد استدلال و نوشتن دارم که واسه خاک کردن همه حریفام بسه.

سرسو بعد از قرنی دوباره اومد!!

با عرض سلام..

پارسال یه معلم پرورشی داشتیم فامیلیش گلی بود..

همش با بچه ها جمع میشدیم و میخوندیم:

گلی خوشگلی       گلی دلبری      گلی از همه زیباتری       ...الی آخر

(البته خوشگل نبودا!آخرش میفهمین شبیه چی بود{البته با کمی اغراق})

درکل خیلی بنده ی خدارو مسخره میکردیم!

یه بار یکی از بچه ها تو حیاط مدرسه یه ملخ خدابیامرز شده پیدا کرد و باهاش بچه ها رو میترسوند...صدای جیغ بچه ها بدجوری رو اعصابم بود..

یکی گفت:بچه ها!بیاین یه برگه برداریم روش بنویسیم...........(همون شعری که میخوندیم)بعد بزنیمش تو سالن مدرسه زیرشم این خدابیامرز رو بچسبونیم بگیم اینم از خود گلی...

البته آخرش چون ما جونمونو دوس داریم این کارو نکردیم و این نظریه هیچ وقت به عمل نرسید!!(اما اگه میرسید چی میشد...؟!)

انتقام

اون روز اصلا حال و حوصله نداشتم.گوشیم باهام بود. هی باهاش ور میرفتم.معلم هر سوال خارج از کتابی که می پرسید سریع از اینترنت پیدا می کردم و بهش می گفتم.کفرش در اومده بود.مونده بود از کجا اینها رو بلدم.وقتی دید نمی تونه کل بندازه کشید کنارو گفت یکی از روی درس بخونه.من هم کتابم رو به زور از کیفم در آوردم و گذاشتم جلو خودم و یه ام بزرگ با طراحی اوریجینال محض خودم کشیدم.ولی هنوز حالم جا نیومده بود.یه کاغذ از کتاب رو کندم و رو جا های سفیدش شروع کردم به نوشتن آرزوهام چی کی می دونه چیزهایی که من مینویسم به فکر کسی نمیرسه ولی معرکه اس.مثلا پشت تراکتور نیترو وصل کنی و تو آزاد راه  هی بگازی و به اون جنسیسه بخندی که به گردت نمیرسه!یا سوار بالن از ارتفاع نیم مایلی زمین دور پاریس بگردی ساندیس انگور بخوری و نی اش  رو بندازی تو سر بقیه!یا از بالای برج میلاد تف کنی پایین و از اون بالا به زمین خوردن تفت رو تماشا کنی...همین طور که آرزوهام رو می نوشتم به جایی رسیدم که دیگه چیزی نبود که دوست داشته باشم.پس کتابم رو بستم و گذاشتم تو کیفم و یه فاک یو نثارش کردم و زیپ کیفم رو بستم.معلم که صدای زیپ رو شنید گفت:چرا کتابت رو بستی؟درش بیار بذار رو میز.

یه نیش خند زدم و گفتم:هه هه با مزه...شما که منفی های من رو پر کردید!جا دارید بازم منفی بذارید؟

چیزی نگفت ولی تا خواستم یه کم زاویه ی صورتم رو نسبت به چهره ی ایکبیریش تغییر بدم گفت:حرف بزنی میندازمت بیرون.

یه جوری نگاش کردم که بفهمه یک کلمه دیگه حرف بزنه باید بره بیرون!ولی شروع کرد به حرف زدن...

گفت:چرا این طوری نگاه می کنی؟

صندلی ام رو بلند کردم و یه جایی از کلاس نشستم که فقط من تو چشم باشم .اون جا تا شعاع سه متری من هیشکی ننشسته بود.کیفم رو گذاشتم زمین.نگاهم رو دوختم به نگاهش و یه نفس خاصی کشیدم.(محمد علی میگه وقتی این کار رو می کنی می خوای یه کار شیطانی بکنی)راست میگه!دنبال بهونه بودم.

گفتم:من اینجا ساکت می شینم همونطور که خودت خواستی.ولی در مورد من کوچگترین حرفی بزنی میدونم چیکار باید بکنم.

تا اومد حرف بزنه بلند شدم و کیفم رو ورداشتم و در رو کوبوندم و می خواستم برم که گفت:بیا تو ببینم...

برگشتم و گفتم:ها؟

گفت: با اجازه کی رفتی بیرون؟

گفتم:مگه نمی خواستی خودت منو بندازی بیرون؟

دید اگه بمونم کار بیخ پیدا میکنه.گفت:گمشو بیرون...گمشو...مردیکه ی (از لای در نگاش کردم) (ترسید بقیه اش رو نگفت)

منم رفتم پایین و با برو بچ کلاس های دیگه که انداخته بودنشون بیرون یه فوتبال زدیم بعد یه کم آب خوردم و بعدش هم رو نیمکت دراز کشیدم و استراحت کردم...جای همتون خالی خیلی حابل داد بعد توپ بسکت رو گرفتم و جوووون....عجب حر کتی بووود...یه سه گام ...زیر حلقه....واااااااااااااااااای گل نشد!خیلی حیف شد.از رو زمین توپ رو با پام از پشت سرم آوردم بالا و یه تغییر مسیر سریع دادم و یه جامپ بال.....توی سبد ....یادش بخیر سه نفری با رضا و سم چه حرکت هایی میزدیم.می گفت تو آمریکا دوستاش خیلی بیشتر از اون بسکتبال بلدن.

رفتم توپ رو ور دارم که مدیرمون رو دیدم. سریع توپ رو با پشت پا زدم زیر ماشین ناظم و رفتم پیش مدیرمون...

گفتم:خسته نباشید.این چه معلمیه واسه ما آوردید دفتر نفمراتش رو دیدید؟بجز شهابی همه کلکسیون منفی وصفر دارن.من رو هم انداخته بیرون.حالا خوبه معاون آموزش پرورش این همه تعریف منو کرد...نمرات سال های قبلم رو هم که دیدید دبیرستان نمونه هم که خیر سرم سه سال بودم....تو امتحان ریاضی هم که بالاترین نمره من بودم ...بعد این از قم میاد سوالای خارج از درس می پرسه که بگه حالیشه.ولی من جوابش رو دادم که بگم هیچچی نیس.بعدش واسه اینکه کم نیاره منو انداخته بیرون.

گفت:شما عصبانی هستی الان از حرف زدنت معلومه.شما برو یه توپ بگیر بازی کن من باهاش حرف میزنم(اینو که گفت فهمیدم ماموریتم کامل شده)(یادم باشه یکی از آرزوهام این بود که یه خشاب ژ3 رو صورتش خالی کنم)!

خفاش!

سلام!

مطلبی که می خوام امروز بنویسم در باره ی معلم ها نیست ولی حتی معلم مدرسه نمونه رو هم می ترکونه از ... (خودتون قضاوت کنید)

ماجرا از اونجا شروع شد که من اون موجود چندش آورو بالای  پرده ی خونمون دیدمش!

به طور حتم اگر دختر ها در شرایط من قرار می گرفتن به این روز می افتادن: وبعدشم به این شکل:

چون اون موجود به قول بابام از موش هم بدتر و کریه تر و وحشتناک تره .یه خفاش سیاه کوچولو که پشت پرده توری به طرز وحشتناکی نشسته بود و بال هاشو جمع کرده بود.خوشبختانه توری سفید یه کم از سیاهی و زشتیشو می گرفت. مثل یه سوسک گنده که گوشای بزرگی هم داشته باشه!!

من بهش دست نزدم وسعیم نکردم که از خونه دکش کنم چون می دو نستم شب که بابام برسه ماجرایی پیش میاد که تو وبلاگ بنویسم.

خلاصه نزدیکای غروب بود که از بیرون به خونه اومدم ودیدم خفاشه این دفعه روی توریه و بدن زشتشو کاملا داره به من نشون میده!! اعصابم خورد شده بود ولی بازم صبر کردم تا بالاخره بابام به خونه رسید

طبق معمول تا یکی دو ساعت چیزی نفهمید ما هم همه یادمون رفته بود که یه هیولای خونخوار(به قول مامانم) تو خونمونه! آخرای شب بالاخره دیدش و اونجا بود که اول در تراسو باز کرد وبعد با راکت تنیس افتاد به جون خفاشه!

خفاشه هم که از صبح تا حالا در همون نقطه استراحت کرده بود شروع کرد به پرواز با سرعت جت!وبابامم که با یه دستش راکت بود و تو یه دست دیگرش یه شلوار دنبالش دوید.خفاشه هم  سرعتش اونقدر زیاد بود که انگار پشتش سه تا جت توربو بسته بودن! رفت تو اتاق خواب و شروع کرد به طواف اطراف لوستر!!من فهمیدم چشماش ضعیفه چون تا چند ده دقیقه مثل دیوونه ها دور لوستر می گشت.

فییی!  فوووو!! این صدای ارکت تنیسی بود که پدرم با قدرت در هوا می چرخوندش تا خفاشو دور کنه!!خفاش با طواف زیاد از حدش داشت اعصاب هممونو خورد می کرد من که اون یکی راکتو در دست داشتم می خواستم به سبک خودم پرتابش کنم ولی دیدم اگه به دیوار بخوره یا جای دیگه امشب باید بیرون بخوابم!!!

خفاشه که انگار دیگه خسته شده بود ارتفاعشو کم کرد و در تیررس راکت بابام قرار گرفت و سرانجام پدرم با یه ضربه ی سبک لوییس فدرل!!! خفاشه رو محکم کوبید به دیوار!! در کمد راهرو باز بود و خفاشه پرت شد طبقه ی پایینو. رفتیم دیدیم بیچاره برعکس افتاده و داره فریاد های آخرشو میزنه اونجا بود که یه کم دلم به حالش سوخت. (البته نه اینقدر!)بابام اون یکی راکتو ازم گرفتو خفاش بیچاره رو از خونه انداخت بیرون!تو کوچه روح سفیدشو دیدم که داره از بدن سیاهش بیرون میزنه!!

 خودم نتونستم بزنمش ولی حداقل تونستم داستانشو بنویسم تا روحش در آرامش باشه!   

تا مطلب دیگر خدا نگه دار! لاق!!

من MZ هستم

سلام!

یه اتفاقاتی تو این چند روز اخیر افتاده که می خوام در بارشون یه کم توضیح بدم ولی اول می خوام یه خورده خودمو معرفی کنم چون خیلیا هنوز درست منو نمی شناسن!

من MZ هستم نه ام زد(قابل توجه مکسز!)

فکر کنم  تنها کسی(حداقل اقلش تو ساوه!!) هستم که تو این چله ی تابستون سرما خوردم!

درباره ی بلند پروازی ذهنم باید بگم همین امروزظهر! به سرم زده بود که با دو چرخه از ساوه به شهر صنعتی برم پیش مکسز اما خدارو شکر منصرف شدم!(خودتون قضاوت کنید!!)

مدادتراش و پاک کنی که  روز کنکور همراهم برده بودم هنوز تو جیبمه!! 

درباره ی حواس پرتیمم باید بگم روز کنکور سراسری از بین چند هزار نفری که موبایلاشونو به امانات تحویل دادن تنها من بودم که بعد کنکور گوشیمو جا گذاشتم! حالا مامانم به من می گه یک به هزار!!!

نوشته های سرسو رو دوست دارم چون مثل خودم با شکل می نویسه! در جواب اونایی هم که مسخره می کنن و می گن مگه برای افراد کرولال می نویسین باید بگم به کتاب زیست شنای پیش دانشگاهی خودشون (نه مال من!) مراجعه کنن و بخونن که گاهی یه تصویر گویای هزاران کلمه است!

درباره ی راکتم چیزی بهتون نگفتم؟ یه روز از صبح از شب در دست داشتمش فکر می کردم برام شانس میاره چون همون روز با مکسز رفتیم بازی کشتی کج(رایانه ای!!) و من اونو رولت کردم ولی بعد از ظهرش (که باز راکتمو آورده بودم!) همون ماجرای معلم نمونه پیش اومد که حتما خوندیدش!

در ضمن باید بگم اون معلم واقعا نمونه اس چون بعد از اون بازی با من بازی کرد و منو شکست داد!! البته تو پنالتی!و الان می گه اگه بازم با مکسز بازی کنه اونو می بره!!نمونه است دیگه!

درباره ی تعویض اسمم هم باید بگم عمرا رو می دونید با چه م ای می نویسن!!

نه خیر!! با م MZ همین اسم خودم عالیه! دیگه بیش ازین نمی تونم بنویسم چون می ترسم پولم کم بیاد!پس تامطلب بعدی

خداحافظ!لاق!!

 

 

از دبیرستان نمونه دولتی تا دبیرستان دولتی نمونه

تو دبیرستان نمونه دولتی خوابگاه هس.حیاط هس. دوربین مدار بسته هس.مکسز هس!رفیقای مکسز هستن.معلمای هواس پرت هستن.کنار مدرسه اکبر کثیف ساندویچی داره.

تو دبیرستان دولتی نمونه مکسز بازم هس.ولی خبری از دستشویی و نماز خونه و دوربین مدار بسته و باز رو به آفتاب و ... نیس.فقط یه حیاط بزرگگگگ داره که همش زمین فوتباله.دو طرف زمین فوتبال سبد های بسکتبال هس  و وسط زمین هم تور والیبال!معلم ها حواسشون به سوتی ندادن هس.

تو دبیرستان نمونه دولتی اگه مکسز کاریکاتور معلم ها رو بکشه و صفحه ای دو هزار تومن به مزایده بذاره.مکسز باید سه روز اخراج بشه (که همینطور هم شد)

تو دبیرستان دولتی نمونه اگه مکسز تصمیم بگیره کاریکاتور معلم ها رو بکشه سر این که کی اولین نفر باشه دعوا میشه.

تو دبیرستان نمونه اتاق سایت هس.می تونی از بیرون نگاش کنی.یا حداقل خدا رو شکر کنی که اتاقش هس!

تو دبیرستان دولتی نمونه از اتاقش هم خبری نیس.

تو دبیرستان نمونه  دولتی طی سه سالی که من توش بودم معلم ها چرخه ای عوض میشن یعنی معلم پرورشی سال بعد معلم ورزش میشه و معلم ورزش معلم پرورشی.

تو دبیرستان دولتی نمونه معلم ها ترور میشن و کار به چرخه نمیرسه.

تو دبیرستان نمونه دولتی اگه مکسز نباشه آرامش کم وبیشی حکم فرماس.

تو دبیرستان دولتی نمونه اگه مکسز نباشه رفقا به یاد اون مدرسه رو سر و ته می کنن.

تو دبیرستان نمونه دولتی اگه مث من روی نیمکت خودت عکس علی کریمی بکشی تا پاک نکنی حق نداری امتحان بدی.پس حدودا ۵ دقیقه واسه امتحان خردادت وقت میمونه که احتمالا شما نمیتونید مث من تو اون ۵ دقیقه نمره ی ۱۷ بیارید!

تو دبیرستان دولتی نمونه اگه وبلاگ و سایت و حزب و ارتش و کشور هم تشکیل بدی که نیمکت ها رو که چه عرض کنم مدرسه رو به (..) بدی هیشکی چیزی بهت نمیگه.من امتحان کردم جواب داده. من فقط کشور تشکیل ندادم وگرنه ارتش و حزب و سایت و وبلاگ رو دارم!

هر روز فرانسه امروز اسکاتلند....

هر روز تا با صورت به دیوار نمیخوردم چشمامو وا نمی کردم...

اما امروز یه روز خاصی بود...صبح که از خواب پاشدم دنبال بهونه بودم که واسه همه خاص باشم.شاید واسه سوماترای دیشب بود...خیلی حال میده....دلم می خواد یه اتفاقی بیفته من از یکی تشکر کنم!

واسه همین امروز انقدر عجیبم.صبح با این که یادم بود ولی الکی به بابام گفتم اصلا یادم نبود برم توپ خونه نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.یه دونه ای!

بابام هم ماشین رو گذاشت خونه و به من گفت یه کم باهاش این ور و اونور کنم(حال کنم!)دمش گرم...

من رو رسوند جلو توپ خونه که هیچ...تو راه هم از اون آهنگ هایی که من دوست دارم گذاشت و صداش رو هم زیاد کرد که من خوشم بیاد!!!

وقتی رسیدم پیش دژبانی به سربازه مث اسکاتلندی ها گفتم:روز خوش سرکار!شرمنده که وقت گرانقدر تون رو می گیرم!من عذر می خوام!کارت ملی ام گم شده..کپی شناسنامه و کارت ملی رو از پرونده ام می خوام بردارم ببرم دنبال کارت ملی ببینم چی میشه کرد.

سربازه گفت:شرمنده الان فرمانده خوابه.

گفتم:غلام ادبتم!حق دارید شما.من بد موقع اومدم میرم بیرون کنار جدول می شینم بیدار که شد منو صدا کنید.

گفت:این حرفا چیه...بشین کنار کولر من بیدار می کنم فرمانده رو...

عجب حالی داد.این سربازا هیشکی رو تا امروز آدم حساب نمی کردن.با من از اون سرداری که از اراک اومده بود بهتر حرف می زدن..!!

دو دقیقه بعد رفتم پیش سرهنگ!سرهنگ گفت:بیا اینجا پسر!(خیلی ترسناک گفت)

گفتم:صبحتون خوش جناب سرهنگ!بنده رو تنبیه کنید! اصلا نمی خواستم بی کفایتی من موجب آزرده خاطر شدن شما بشه!

جا خورد بدبخت!گفت:صبحت بخیر عمو جون!آقایی!با کی کار داری؟ 

گفتم:شرمنده من فرمانده ها رو نمیشناسم...کارت ملی من گم شده.لطف می کنید اگه اجازه بدید کپی کارت ملی و شناسنامه ام رو وردارم.

گفت:گروهان چندی؟

یه جوری که خوشش بیاد گفتم:گروهان یکم ...دسته ی یکم...آماده ی اجرای دستورات!

لا مسسب انقدر خوشش اومد که نگو.گفت:مگه میذارم کارت لنگ بمونه!دنبالم بیا.شریف لو!(این یارویی که اینطوری صداش زد فرمانده گروهان ما بود!)

آقای شریفلو اومد و گفت:چیه بابا بذار استراحت کنیم.گفت:این آقا ببین چی می گه کارش رو سه سوته برس.

اومد سمت من و با من دست داد و گفت:بچه خوبیه.الان کارش رو راه میندازم.بیا پسرم.

با هم رفتیم و کار هامو رسید.یه جوری از خودش مایه میذاشت که انگار من امیر یا سپهبد یا سرداری چیزی هستم!گفت:برات یه کپی هم واسه زاپاس نگه می مدارم اگه دوباره گم کردی بیا اینجا.خوش گذشت؟

گفتم:شکر خدا.امثال شما وجود داشته باشن مگه  میشه کاری زمین بمونه.

گفت:شرمنده میکنی ما رو.

گفتم:قربون شما.روز خوش.موفق باشید.

دیگه خیلی حول شد.یه جوری بود که اگه می موندم به پام میفتاد!یه سربازه کنار آب خوری هی منو نگاه می کرد و با عجب احتمالا در مورد من فکر می کرد...

وقتی داشتم رد میشدم بهم گفت:ببخشید وقتتون رو می گیرم می تونم بپرسم شما کی هستید؟

گفتم:یه بنده ی خدا.با اجازه تون!

گفت:اجازه ما دست شماست.....خ خ خ خدافظ!

گفتم:خدا نگهدار.موفق باشید!

دم دژبانی به سربازه گفتم:از همکاریتون صمیمانه متشکرم.

گفت:خواهش می کنم.من از شما متشکرم.(نمی دونم واسه چی اون از من متشکره!فکر کنم دستپاچه شده بود یه چی همینجوری پروندو رفت.

الان یه نیم ساعتی از اون قضیه میگذره و ساعت یازده و ده دقیقه اس.تا ساعت ۹ وقت دارم همه رو اسیر خودم بکنم.مواظب باشید اسیر نشید!میمیرم واسه همه تون.خدا نگهدار

معلم ورزش

دم زد بازی گرم که هر دفعه آلبوم میده انگار یه دونه از آهنگ هاش رو مخصوص من داده بیرون!اگه خواستید دانلود کنید بگید آهنگ با کیفیتش رو آپلود کنم.

ا......یادم رفت بیارمش فردا بیاید گوش کنید.امروز26/4/91

 

معلم ورزش

یه معلم ورزش داشتیم که میگفت بسکتبالش خوبه البته همچین بد هم نبود ولی اصلا شانس نداشت.فکر کنم هفته ی سوم مهر سه سال پیش بود.یعنی سه هفته بود که دریبل تمرین می کردیم.اون روز نوبت پرتاب بود.گفت:پشت خط وایمیستی واون مربعه رو نگاه می کنی از بالای سرت اینجوری پرت می کنی....

گل...نشد.اشکال نداره دوباره میزنم.همیشه که گل نمیشه ولی اگه به اون مربعه بخوره حتما گل میشه.اون توپ رو بده...

این هم اتفاقا خورد به مربع و گل نشد!

همه زدن زیر خنده.گفت:خنده نداره که.توپ رو بده.

این یکی خورد به حلقه و برگشت.

بعدی از زیر حلقه رد شد.

بعدیش رفت رو حلقه یه دور کامل زد و افتاد بیرون...

ده تا پرتاب کرد وهیچ کدوم گل نشد!گفت:امروز خدا خواست ما ضایع شیم جلو شما که شدیم.بعد توپ رو پرت کرد وگفت بازی کنید من میرم تو رختکن.

 حدود نیم ساعت بازی کردیم و برو بچ خسته شدن و رفتن.من موندم و حمید رضا!حمید گفت:دیدی چه(...)ی شد!هیچچی گل نزد.خاک تو سرش.

گفتم:الان من با پا سانتر میکنم توش!

گفت:چرت نگو.

گفتم :گر چه شانسی بوده ولی 5   6   باری این کار رو کردم.

گفت:این توپ رو شوت کنی پاهات خورد میشه.

گفتم نگاه کن!

توپ رو آروم کاشتم زمین و رفتم عقب و با زاویه ی 70 درجه از توپ نسبت به سبد قرار گرفتم.اومدم شوت کنم که یکی از دفتر مدرسه اومد بیرون و من حواسم رفت پی اون بد بخت.همچین توپ با سرعت رفت طرفش که یارو از ترس یه واکنش نصفه و نیمه ای انجام داد و پخش زمین شد...............

معلوم بود دست براش نمونده!به سختی بلند شدو با پاهاش آروم توپ رو پاس داد به من.من هم اومدم که بزنم به سمت حلقه اتفاقی زیر پام یه کم خالی شد و توپ به پام نگرفت و دو باره رفت سمت اون یارو!

من خوردم زمین.بعد از این که بلند شدم مرده رو دیدم که داره از زمین بلند میشه!همین که بلند شد دستشو گذاشت رو سرش و به سرعت فرار کرد.........!

مدیرمون اومد بیرون و گفت کی بود اون بنده خدا رو باتوپ میزد؟

ما هم هیچیی نگفتیم و سرمون رو انداختیم پایین.اون هم فهمید عمدی نبوده ولمون کرد و رفت.

همون معلم نمونه (این دفعه از زبان مکسز)

حدود نیم ساعت از این اتفاق میگذره که سه به صفر معلم نمونه رو لوله کردم.البته یادتون باشه که ام زد بهش می گفت دفاع فولاد!

بعد از گل اول می گفت :عمرا...می دونی عمرا رو با چه م می نویسن؟

می خواستم بگم م عمرا با م مکسز فرقی نداره ولی چون دندونم رو پر کرده بودم نمی تونستم حرف بزنم.نوشتم بیاد تو وبلاگ بخونه....

بعد از گل دوم گفت:حالا دو تا زدی.فولاد می دونی یعنی چی؟اگه سه تا زدی اسمم رو عوض می کنم.

با اشاره بهش گفتم اگه چهارتا زدم چی؟

گفت: خودمم عوض میکنم.

بعد از گل سوم هیچچی نگفت فقط دلش می خواست معلمه گل چهارم رو نخوره...

خوب جناب آقای ام زد!منتظرم اسم جدیدت رو به همه اعلام کنی.فکر کنم الان همه منتظرن با تو آشنا شن.

(اگه پست داد و اسم نداد انقدر نظر بدید اسم جدیدت که به (...) بره)

یه پیشنهاد از خودم به ام زد:ام جر چطوره؟

مدرک برای استخدام

امروز رفته بودم مدرک رایانه بگیرم واسه استخدام پیش بچه های بالا!

ایشالله قسمت شما بشه.

رفتم تو.یه دختره نشسته بود پشت میز.هی با خودش ور میرفت.وقتی اومدم تو  یه دفعه جا خورد و مث از این دخترایی که دبیرستانشون کنار زایشگاه ساوه اس آروم و معصوم گفت:بفرمایید؟

گفتم:مهندس نیس؟

گفت:نه نیس.شما؟

گفتم:اومدم واسه کاری.با خودش کار دارم.کی میاد؟

گفت:مهندس؟فکر کنم غروب بیاد بشینید  اینجا منتظر باشید.

گفتم:نه دیگه تا غروب اینجا بمونم؟میرم بعدا میام.دقیقا کی بیام؟

گفت:نه ...ده...همین موقعا میاد.

گفتم:گفتی که غروب میاد...نه کجا غروب کجا..!

یه کم خندید و گفت:می خوای وایسا شاید زود تر بیاد!

گفتم:سرم شلوغه همون نه ده میام(سرم شلوغ نبود مونده بودم چیجوری فرار کنم)

در رو که بستم بدو بدو فرار کردم و رفتم پیش ام زد.الان هم دوتایی تو کافی نت داریم به آخر این مطلب فکر می کنیم.راستش نمیدونیم چطوری تمومش کنیم.آهان یه روش جدید ...

 

                                                          مدرک برای استخدام

                                                    نویسنده:مکسز

                                                                         مشاور:ام زد

                        بازیگران:

منشی

مکسز

راننده تاکسی

                                                       با تشکر از:

                                                            ام زد

                                                       رفقای ام زد

                                        خانواده ها ی محترم توکلی ذکایی

                                            پرسنل ایستگاه چربی خون

                             و همه ی افرادی را که ما را در انجام این کار یاری نمودند

                                               

                                                       تیر ماه ۱۳۹۱

                         دوبله و پخش از مکسز و رفقا

 دارای مجوز ۱۶۷۴۶۴۳۵۴۳/تن۴۴۲۲/۴ج۴۴ از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

رده سنی +۱۰ سال