شفاعت معلم!!!!

امروز معلم زیستمون داشت میگفت که قیامت چند تا چیز هستن که شفاعت میکنن...

پیامبرا و اماما و قرآن...فک کنم مسجدم گفته باشه...دکترا و معلما()و چیزای دیگه...

میگفت وقتی یه معلمی بخواد بره تو بهشت اولش شفاعت همه ی شاگرداشو میکنه و هرکی که اذیتش کرد شفاعتش نمیکنه...بعدش خودش میره تو بهشت!!!

اونوقت معلمایی که بچه ها ازشون ناراضین چی میشن پس؟لابد منتظر میمونن تا شاگرداشون شفاعتشون کنن

مدرسه ی جدید و معلمای جدید من

امروز چهارمین روز مدرسه بود

مدرسه ی قبلیمون امکاناتش(مثلن آزمایشگاه) زیاد خوب نبود ولی ساختمونش حداقل نوساز بود...

ولی این مدرسه ساختمونش خیلی قدیمیه...امکاناتشم همچین خوب نیس!!!!!!!

کلاس ما طبقه ی همکفه...دیروز با یکی از بچه ها رفتیم بالا ببینیم چه طوریه؟؟؟

فک کنم حدود هف هشتا کلاس تو یه سالن بودن...وسط سالن کلی صندلی بود(همینطوری فقط گذاشته بودنشون اونجا...به هم ریخته!!!!)

رفتیم تو یه کلاس دیدیم وسطش کلی صندلی روی هم ریختس!!!(چیده نشده بودن...رسمن ریخته بودن)...

معلمای راهنماییم انصافن خیلی خوب و مهربون بودن ولی معلمای دبیرستان:

ریاضی:درحد بچه ی ابتدایی با ما رفتار میکنه..هی میگه مادر!مادر(دیروز هی میگفت مادر فهمیدی اینو؟یکی از بچه ها گفت تو مادر ما نیستی!...البته آروم گفت من چون کنارش نشسته بودم شنیدم)...کلاسش خیلی خسته کنندس...تا حدی که حتی من که خیلی از ریاضی خوشم میاد وقتی زنگ میخوره یه حسی دارم که انگار از زندان آزاد شدم...حالا هرروز باید ببینمش...یه روز نمیشه که ریاضی نداشته باشیم

شیمی:تنها خوبیش چپ دست بودنشهدرس دادنش تعریفی نداره...اخلاقشم که...یه کلمه که حرف میزنیم میگه من الآن خوبما...وقتی حوصلم سر بره خیلی بد میشم!!!(حالا حوصلت سر بره ببینیم چه اتفاقی میفته؟؟؟)...از درس شیمی هم زیاد خوشم نمیاد!

فیزیک:خوب درس میده...از فیزیکم خوشم میاد...با این یکی مشکلی ندارم...فقط یه بار یه مسئله داد که تو خونه حلش کنیم...من کل بعد از ظهر داشتم فکر میکرد م که چطوری حل میشه...آخرشم همینطوری یه جوابی نوشتم...فرداش فهمیدیم که اصن سوالش اشتباه بود...دیروزم یه مسئله داد که تو کلاس حلش کنیم ولی جرمو نگفته بود...من ازش پرسیدم جرمش چی میشه؟یه ساعت داشت برام توضیح میداد که اینطوری میشه...وقتی رسید به جرمش فهمید که جرمو نداده(خسته نباشه کلن!!!)

زیست:خیلی معلم خوبیه...اخلاقش۲۰...شوخ...درس دادنشم عالیه...یه جورایی عین معلم ریاضی پارسالمونهاولین جلسه ای که اومد تو کلاس گفت من تا هفت سال پیش اینجا بودم ولی امسال فقط بخاطر بچه های نمونه دولتی و اسم نمونه دولتی اومدم(فقط اول نمونس...بقیه کلاسا عادین)تنها مشکلم اینه که از زیست خوشم نمیاد

الآن فقط دلم میخواد موقع کلاس بندی معلم شیمی و ریاضی کلاس ما اینا نباشن

داستان سفر ام زد به کرج!

سلام!

من از کرج برگشتم!نمی دونم مدتی که نبودم چی گذشت تو وبلاگ ولی انگار اتفاقی نیفتاده

عکسایی هم که تبدیل به آهنگ شده بود خود به خود حذف شد!!(موبایل منه دیگه چی میشه کرد؟)

اما ماجرای جالب تو این چند روز برای من خیلی اتفاق افتاد.خیلی زیاد!!

بذارین از اول سفرم تعریف کنم:

چهار شنبه گذشته قرار شد که همگی به جز بابام بریم کرج خونه عزیزم! پسرخالم گفته بود مهی داری میای هر چی جزوه مزوه داری وردار بیار کم نذاری!

منم هر چی داشتم و نداشتم جمع کردم حتی از رفقام قرض کردم که کم نیارم! راه افتادیم سمت آزادی که ماشین بگیریم بریم رباط کریم!

همین جور که تو اون قراضه ها دنبال ماشین خوب می گشتیم یهو یه ماشین پژوی شیک جلومون ترمز کرد و گفت سوار شین من می برمتون! ما هم بندالبساطو ریختیم توش!

سوار ماشین که شدیم فهمیدیم پژو آردیه مامانم هی می گفت کاش سوار نمی شدیم به درد نمی خوره!! منم که قبلش از یه مسئله ای تو شهر خیلی عصبانی شده بودم گفتم مامان تورو خدا بس کن     ماشین ماشینه دیگه!

هیچی آقای راننده راه افتادن و...

حس کردیم تو سینما ۸ بعدی هستیم صندلی راننده مثل سینما ۴ بعدی حرکت می کرد وقتی می پیچید سمت چپ خودش می رفت راست و برعکس!

خود یارو هم مشکل داشت به قول مامانم انگار پارکینسون داشت هی دستش از رو فرمون ول می شد می رفت زیرش دوباره میامد بالا ۵ کیلومتر نرفته بود که لایی کشیدنا شروع شد!اوه اوه اوه چه لایی هایی میکشید!! سرعت گیرش هم خراب بود نمی شد فهمید چند تا میره!

آمپرش هم رو نصف بود! من اون لحظه تصمیم گرفتم همه اتفاقاتو بیام تو وب بنویسم!

دست راننده از اول تا آخر هر پنج دیقه مثل گلسنگ برای سنجش کیفیت هوا بیرون می رفت و وقتی این کارو میکرد ماشین دقیقا یه لاین جابجا میشد!!

مامانم اینجوری شده بود من اینجوریو آبجیم اینجوری!

خلاصه یه ماشین اومد از ما جلو بزنه اقا سرشو کامل برد بیرون بهش گفت من می خوام گاز بزنم اسممو بنویس!! بعد فهمیدم یعنی اسممو تو نوبت مسافر بنویس فکر می کردم می گه اسممو تو جمع ۱۰ اسکل عالم بنویس!!

بقیش بعدن!!

چه می کنه شهر آورد!

قرار بود بریم ماموریت...

روی وایت برد پشت سر فرمانده نوشته بود زمان اردوها حتما همین موقع باشه و تاکید کرده بودن جا به جا نشه.

ولی به خاطر بازی پرسپولیس و استقلال یه هفته ماموریتمون رو عقب انداختن!

اومده بودم که بلاگفا رو دوباره با مطالب جدید بفرستم هوا...ولی..

امروز خبر دار شدم یکی از اقوام همکارم فوت شدن.واسه همین این یه هفته رو بی خیال طنز شین که هفتم ایشون بگذره.

لطفا قبل از خروج یه فاتحه هم واسه شادی روح ایشون بفرستین.