دوست مودب من

 

داشتم از سپاه میومدم ایستگاه اتوبوس که میلاد رو دیدم...

میلاد:دهن سرویس انها چیه پوشیدی؟

-لباس!

-دهنتو.چقدر بهت میاد.

-لطف داری

-ک.س.ک.ش  مگه قرار نبود گوشیتو بفروشی به من؟

-جور نشد.

-من ک.و.ن.ی از کجا  گوشی خوب گیر بیارم؟

-از مغازه.

-مغازه قیمت  عمه اش حساب میکنه.

-گوشی خودت مگه چی شد که گوشی جدید می خوای؟

-یه دوستم بود ازش گوشی خریدم دهن سرویس دزدی بود.زنگ زدم گفتم بچه  ک.و.ن. گوشی ای که به من فروختی دزدی بود؟گفت نه گفتم گه نخور حمید میگه دزدیه که.گفت  شرو ور میگه تو گشاد بازی در آوردی اون هم کلاه سرت گذاشت!

-بهت گفت گشاد بازی در آوردی؟

-نه!گفت دست وپا چلفتی بازی در آوردی.

-دیوونه!کسی به تو فحش نمی ده تو باید حتما فحش به خودت بدی؟

-حالا ما دوست داشتیم یه فحش به خودمون دادیم تو کرم داری میپری وسط حرفمون!

-آره من کرم دارم....ولی تو از من گوشی می خوای دیگه....

..............و با تاکسی رفتم و میلاد موند و حسرت و فحش.

سفر به اعماق زمین (4) (هفت دلاور 4)

سفر به اعماق زمین (4)................(قسمت آخر)

زنگ آخر بود که همه ی کار ها رو به دوش میکشید و سرنوشت ما رو رغم میزد....

معلم اومد و اسم ما هفت دلاور رو خوند و ما خوشحال اومدیم کنار تخته سیاه ایستادیم و واسه بچه ها دست تکون میدادیم که....

معلم گفت:خوشحالین؟.........خیلی بی شعورین!.....(رو به بقیه ی بچه های کلاس)اینها رفتن تو پناهگاه!

معین:رفتین تو پناهگاه.....!باورم نمیشه....

ایمان:چه شکلی بود؟

گفتم:باهم دوباره میریم...

معلم:چی؟...دوباره میرید؟.....نه...مث اینکه شما آدم بشو نیستین....همه بیرون!

به این میگن شهرت...

واسه ما یه صف اضطراری تشکیل دادن و همه ی بچه ها از کلاس اول تا کلاس پنجم حضور داشتن...بعد اسم ها ی ما رو خوندن و ما هم خیلی مفتخرانه اومدیم دوباره گفتن اینها رفتن تو پناهگاه و این حرفها که....

ایمان شروع کرد به تشویق کردن ما.بعد معین و همین طوری تمام بچه ها احساساتشون رو بروز دادن.

مدیر که دید کار داره خراب میشه یه از جلو نظام و خبر دار داد و شلنگ رو آورد و نفری دو تا به ما زد....

خیلی درد داشت ولی از اون روز به بعد همه ما رو میشناختن و یه حس خاصی نسبت به ما داشتن...

سفر به اعماق زمین (3) (هفت دلاور 3)

سفر به اعماق زمین (3)........(5 دلاور گرفتار)

داد زدم:سعید صدای ما رو میشنوی؟

سعید گفـت:آره...چقدر نزدیکید.....تا اینجا اومدین!؟....ایول....

گفتم:همین طوری حرف بزن....ما نمیدونیم کدوم طرفی باید بیاییم...

گفت:چی بگم؟...روم نمیشه الکی با خودم حرف بزنم...

به احسان و سجاد گفتم:یکی بهش فحش بده که مجبور شه حرف بزنه...وقتی حرف میزنه به سمت صداش حرکت می کنیم...همه فهمیدین؟.....هیشکی نفهمید؟؟؟.......ولش شما فحش بدید و دنبال من بیاین.

حدود سی ثانیه طول کشید که به اون سمت برسیم.وقتی اونجا رسیدیم همه خوشحال بودیم ....

اما اون اطراف فقط هومن و سعید بودن که ما رو تشویق می کردن...هف هشتا هم بچه کلاس پنجمی هم یه گوشه نشسته بودن ولی کاری به ما نداشتن....

سفر به اعماق زمین(2) (هفت دلاور 2)

سفر به اعماق زمین (2).......(حمله به پناهگاه)

من و احسان و سجاد و جواد و شجاع به هم نگاه کردیم و همدیگه رو بغل کردیم.بعدش از هومن خداحافظی کردیم و خط کش هامون رو در آوردیم و به سمت  اون در حرکت کردیم.

وقتی پله ها تموم شدن دیگه فضا به اندازه ی کافی تاریک شده بود.من و جواد جلو میرفتیم و احسان اینها پشت سرمون بودن.یکدفعه جواد گفت:آخ.....

همه نیم خیز شدیم و آماده ی حمله....

گفتم:چی شده ......سالمی؟

گفت:اینجا پر از میز و نیمکته.....اینجای پام(احتمالا ساق پاش ....چون تاریک بود و نمیدیدم کجا رو میگه)خورد به آهن کناره ی نیمکت.

احسان گفت:می خواین ادامه ندیم؟

گفتم:می بینید اون ته یه چیزایی برق میزنه؟این یعنی انقدر ها هم در خروجی دور نیست...پشتتون رو ببینید....پله ها معلومن نه؟

سجاد گفت:اگه الان بر گردیم بچه ها به ما میخندن...

گفتم:پس میریم جلو...

یه کم که رفتیم جلو حس کردم تنهام!گفتم:جواد؟

گفت:چیه؟اینجام(صداش از سمت چپ من میومد)

گفتم:سجاد...احسان..شجاع اونجایین؟

(از دور گفتن):آره....

گفتم:نکنه هنوز همون جایین؟...(کسی جواب نداد...یعنی همه همون جان!)...شجاع؟تو هم موندی؟؟؟

شجاع متحول شد و اومد به سمت ما.شجاع که اومد سجاد و احسان هم اومدن.

 

سفر به اعماق زمین(هفت دلاور)

سفر به اعماق زمین(1)...(معرفی هفت دلاور)

همیشه تو یه مدرسه چهار- پنج نفر پیدا میشن که کارهای دلاورانه انجام بدن.ما چهارم ابتدایی بودیم و پشت مدرسه زیر درخت های کاج زنگ های تفریح و بقیه بیکاری ها رو میگذروندیم....من سال اولی بود که تو استان مرکزی درس می خوندم...اینجا مدرسه ها (به خاطر جنگ تحمیلی) پناهگاه داره.شاید ندیده باشین یه زمینی با فاصله ی کم از ساختمون مدرسه تو حیاط انتخاب میکنن و تا عمق دو سه متری میکنن که هر وقت وضعیت سفید نبود بریزن توش...

اون موقع من اصلا نمیدونستم جنگی هم وجود داشته!البته هیشکی تو مدرسه ما هم نمیدونست(به جز معلم ها و مدیر)

من از سجاد پرسیدم: این چیه؟

گفت:پناهگاه.

گفتم:این رو که همه میگن.پناهگاه چیه؟

گفت:نمی دونم.

هومن گفت:من فقط میدونم از اینور تا اونور دو تا در هست که به هم راه دارن.شاید توش هم مار و عقرب باشه.

گفتم:کسی تا به حال رفته توش؟

جواد گفت:نه بابا.آخه چی داره که برن توش؟

من گفتم:این طوری که نمیشه.هرکی یه چی میگه.من میخوام برم توش و از اونور در بیام.

احسان گفت:آخ جون!من هم میام.

آروم از پله ها رفتیم پایین و به درب پناهگاه رسیدیم.

من گفتم:خیلی ترسناک نیس.ولی اگه رفتیم تو و هیولا ها ریختن سرمون دو نفری از پسشون برمیایم؟

احسان گفــت :ه ه ه ه ه هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیولا؟اگه سجاد نیاد من نمیام.

سجاد اینور و اونورش رو نگاه کرد و به جواد و شجاع و هومن و سعید گفت:نمیایید کمک؟

اتفاقا همه دوس داشتن هیولا بکشن!

گفتم:هومن!تو و سعید نیاید پایین.اگه اتفاقی افتاد به بچه ها خبر بدید با خط کش و پرگار بریزن این تو.

هومن خیلی از کارهای خطرناک خوشش میومد اما به خاطر ما قبول کرد و اون بالا موند.گفتم:سعید!تو برو سمت اون یکی در و منتظر  باش.

سعید هم به سمت در دوید و مستقر شد و داد زد:شروع کنید من حاضرم....

دروغگو کم حافظه ست!!

شماهم وقتی درس میخونین این کارارو میکنین؟؟؟؟

(این کار من نیس!از یه وب دیگه پیدا کردممن کتابامو به اندازه ی عروسکام دوست دارم{یه خرده کمتر})

همسایه ما

اومدم خونه.....

به قیافه اش و اشکاش می خورد که نیم ساعتی خندیده باشه...

گفتم:چی شده مامان؟

گفت:الان محمدحسین اینجا بود...(از همینجا فهمیدم چه اتفاقی افتاده)

گفتم:وایسا...وایسا....بذار یه کم بخندم بعد تعریف کن!

سی ثانیه بعد....

-خب....بگو.

-اومد دم در.گفت خاله شما تو خونه تون لک لک ندارین.........!

الان من دارم خودم رو می کوبونم به در و دیوار....خدا یه عقلی به اون بده یه ای دی اس ال به من و شما!

گفتم:تو چی گفتی....تیکه انداختی...؟

-نه بابا.انقدر جا خورده بودم نمی دونستم چی بگم...گفتم نه لک لکمون کجا بود...گفت من دیدم تو حیاطتون...میگم بابا لک لک آخه از کجا آوردیم که تو حیاطمون باشه...؟؟

من تلویزیون رو روشن کردم و زدم چهار.....یه دفعه یه چیزی اومد به ذهنم...

مامان....ما    مان.....مامانی محترم...هوی....دوشیزه ز.....مسخره با تو ام...

-زهر مار....دارم آب می خورم...بنال!

-واسه چی میخواست حالا این لک لکه رو؟هان؟

-.........سلام بر حسین...می گفت معلمشون گفته بیارین..

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....یا نمی دونه لک لک چیه...یا معلمش مث خودش دیوونه اس...

الان سه ساله که پنجشنبه ها میرم جام جم میرم پارک ملت و لک لک ها رو نیگا میکنم... خیلی حال میده....شاید اگه این اتفاق پیش نمی اومد انقدر از دیدن لک لک خوشحال نمیشدم!

 

:O

اول راهنمایی بودیم...معلم زبان بعد از درس دادن گفت برای جلسه ی بعد از روی درس یه بار بنویسین..اون روز کلاسو یه خرده زودتر تموم کرد و ما بیکار بودیم.

بچه ها داشتن تو کلاس سروصدا میکردن و از سروکول هم دیگه بالا میرفتن...اما من...

خودکار رنگیامو در آوردم و شروع کردم به نوشتن تکلیف جلسه ی بعد قرمز...صورتی...سبز...بنفش...حتی زرد(!!!!)(و این داستان ادامه دارد..)(تا حد امکان سعی کردم از رنگایی استفاده کنم که به رنگ خودکارام نزدیک باشه...تقریبن همونه)

(خرخون نیستم!!!اخیلی از دوستام بهم میگن خرخون اما نیستم!)

کلی با سلیقه نوشتم  و وقتی تموم شد یه نفس راحت کشیدم که یکی از تکلیفامو انجام دادم و تو خونه وقت آزاد بیشتری دارم...

معلممون هیچوقت خودش تکلیفای همه ی بچه هارو نگاه نمیکرد...سرگروها تکلیفای زیرگروهاشونو میدیدن و به معلم گزارش میدادن و معلم تکلیفای سرگروها رو میدید...که منم یکی از همونا بودم...

وقتی معلم گفت دفتراتونو بیارین من تازه یادم افتاد که تکلیفی هم داشتیم واسه اون جلسه...اما جلسه ی قبلش تو کلاس نوشته بودم پس دفترمو از کیفم در آوردم و بدون این که به خودم زحمت باز کردنشو بدم دادم به معلم.

هرچی گشت چیزی پیدا نکرد...بهم گفت کجاس؟ننوشتی؟گفتم من جلسه ی قبل تو کلاس نوشتم همه بچه ها هم شاهدن...اما بازم هرچی گشتیم چیزی پیدا نکردیم..

 

 

 

 

و من هنوز دارم به این فکر میکنم که مشق اون جلسه م چه اتفاقی براش افتاده....و به هیچ نتیجه ای نمیرسم!!!

هندسه و برو بچ

دو سال پیش این اتفاق رخ داد ...

سه شنبه قرار بود که رضا و رئوف بیان خونه ما که با هم هندسه بخونیم.همین که اومدن خونه من هم از نانوایی برگشتم و بیست تا لواش خریدم که یه الویه مشتی بزنیم.رفتیم تو اتاق من.رئوف گفت الان گشنه ایم یه ذره بازی کنیم تا موقع شام...بعد از شام جدی جدی دیگه درس بخونیم.تصویب شد...

انقدر بازی کردیم که شام  حاضر شه.جا ی همه تون خالی الویه با گوجه های نیم ورقه ای درجه یک با سس هزار جزیره و نمک و خیار شور و قارچ و تخم مرغ و سیب زمینی توپ....پپسی و سون آپ هم آماده بود....کم بود ورق و شامپاین و از این جور چیزا بیارم!

خیلی چسبید...حالا همه مون سیر شدیم و رضا و رئوف منتظر آروق من هستن که اون ها هم کلاس آواز رو راه بندازن...

من گفتم:کی می تونه آهنگ پلنگ صورتی رو با آروق بزنه؟

هیشکی جواب نداد.گفتم:سمفونی بتهوون چی؟

بازم کسی جواب نداد.بعد مجبور شدم خودم بزنم و اونها فقط تحسین کنن.

کلاس آواز هم تموم شد و کلاس هندسه شروع نشد....تازه رفتیم سراغ کشتی کج.من و رئوف رو هم فن می زدیم و رضا فیلم می گرفت.بعد من میکسش کردم.چیز ترو تمیزی از آب در اومد.

بعد رئوف گفت:بچه ها یه ذره درس هم بخونیم.هنوز کتاب رو نگاه نکردیم ها؟!

گفتم:الان که تازه دو ساعته غذا خوردیم کی حوصله داره درس بخونه!

رضا گفت:هر چی باشه الان ساعت یازده س.درس نخونیم فردا رو چیکار کنیم.می افتیم ها؟

گفتم:باشه...کتاب ها رو باز کنید.

خوب این فصل اول.این ها که ساده اس.این هم که همینطوریه.بریم فصل بعد.بعدی.بعدی.این رو که بخونیم هم نمره نمیاریم.بعدی.خوب.رسیدیم به زاویه نود درجه.این رو کسی مشکل داره؟

گفتن:نه.

خوب.هندسه تموم شد.بریم یه کم بلوتوث بازی کنیم....

ساعت دوازده و ربع...

گفتم:امتحان فردا رو چند میشین بچه ها؟

رئوف:شونزده.

رضا:هیژده...نوزده..

رئوف:تو چند میشی لاشی؟

گفتم:نامردم اگه بیست نشم!!!!

.....فردا هنگام تصحیح اوراق....

-جدا خانلو!

-بعله!

-اینها چیه نوشتی؟اصلا من همچین چیزایی گفتم؟

-آره آقا تو دفترمون داریم.

-بیار بیبینم شا.من گفتم ؟من کجا گفتم این این اینطوری حل میشه؟برو بیشین بیبینم.آژیر!

اصلا نیگا کن تو رو خدا!یک دو سه....دوازده صفحه نوشته ورداشته آورده...من این رو تا کی صحیح کنم؟

این رو ببرم بدم بیرون واست صحیح کنن.من که روز و شب نوکر دربست جنابعالی نیستم.ببر بده آقای احمد خانلو نیگا کنه بیبینه این چیه اصلا..آدم سرش درد میگیره...

نفر بعدی...این کدوم  احمقیه اسمش ننوشته؟ها؟

جبار بیگی:آقا فکر کنیم ماییم...بیاییم دست خطشو نگاه کنیم آقا؟

-بیا..............واسه خودته؟

-بله.

-یک نمره ازت کم میکنم که اسمت رو ننوشتی.بیست و پنج ..نیم..یک و هفتادو پنج....این چیه؟از جیبت در آوردی؟.....من ده ساله درس میدم تا به حال همچین راه حلی ندیدم....سه...سه..سه!یه نمره هم که کم میکنم.دو!

-آقا میخواستیم بنویسیم ورقه رو کشیدن.تو رو خدا نمره کم نکنید..

-حالا دو بشه سه چی میشه؟بیا اصلا...سه.برو بشین......

بعد از ظهر همون روز....

من به رئوف گفتم:چند شدی رئوف؟

دستشو از رو صورتش ورداشت و گفت:......هیفده!!!!!!............دو!

بعد همه خندیدیم....گفتم:چند رضا؟

یه کم لبخند زد و گفت:شیش و بیس پنج.نه شدی تو؟

- نه و نیم.

تو که گفتی بیس میشی؟

گفتم:لاشی معلوم نی چی جوری باید نمره بگیری ازش.من تا قبل صحیح کردنش هم فک می کردم بیس شم.لا مسسب....

رضا:واسه امتحان ادبیات بیایم خونه شما؟

خودتون عکس العمل من و رئوف رو تصور کنید.........................