دو سال پیش این اتفاق رخ داد ...
سه شنبه قرار بود که رضا و رئوف بیان خونه ما که با هم هندسه بخونیم.همین که اومدن خونه من هم از نانوایی برگشتم و بیست تا لواش خریدم که یه الویه مشتی بزنیم.رفتیم تو اتاق من.رئوف گفت الان گشنه ایم یه ذره بازی کنیم تا موقع شام...بعد از شام جدی جدی دیگه درس بخونیم.تصویب شد...
انقدر بازی کردیم که شام حاضر شه.جا ی همه تون خالی الویه با گوجه های نیم ورقه ای درجه یک با سس هزار جزیره و نمک و خیار شور و قارچ و تخم مرغ و سیب زمینی توپ....پپسی و سون آپ هم آماده بود....کم بود ورق و شامپاین و از این جور چیزا بیارم!
خیلی چسبید...حالا همه مون سیر شدیم و رضا و رئوف منتظر آروق من هستن که اون ها هم کلاس آواز رو راه بندازن...
من گفتم:کی می تونه آهنگ پلنگ صورتی رو با آروق بزنه؟
هیشکی جواب نداد.گفتم:سمفونی بتهوون چی؟
بازم کسی جواب نداد.بعد مجبور شدم خودم بزنم و اونها فقط تحسین کنن.
کلاس آواز هم تموم شد و کلاس هندسه شروع نشد....تازه رفتیم سراغ کشتی کج.من و رئوف رو هم فن می زدیم و رضا فیلم می گرفت.بعد من میکسش کردم.چیز ترو تمیزی از آب در اومد.
بعد رئوف گفت:بچه ها یه ذره درس هم بخونیم.هنوز کتاب رو نگاه نکردیم ها؟!
گفتم:الان که تازه دو ساعته غذا خوردیم کی حوصله داره درس بخونه!
رضا گفت:هر چی باشه الان ساعت یازده س.درس نخونیم فردا رو چیکار کنیم.می افتیم ها؟
گفتم:باشه...کتاب ها رو باز کنید.
خوب این فصل اول.این ها که ساده اس.این هم که همینطوریه.بریم فصل بعد.بعدی.بعدی.این رو که بخونیم هم نمره نمیاریم.بعدی.خوب.رسیدیم به زاویه نود درجه.این رو کسی مشکل داره؟
گفتن:نه.
خوب.هندسه تموم شد.بریم یه کم بلوتوث بازی کنیم....
ساعت دوازده و ربع...
گفتم:امتحان فردا رو چند میشین بچه ها؟
رئوف:شونزده.
رضا:هیژده...نوزده..
رئوف:تو چند میشی لاشی؟
گفتم:نامردم اگه بیست نشم!!!!
.....فردا هنگام تصحیح اوراق....
-جدا خانلو!
-بعله!
-اینها چیه نوشتی؟اصلا من همچین چیزایی گفتم؟
-آره آقا تو دفترمون داریم.
-بیار بیبینم شا.من گفتم ؟من کجا گفتم این این اینطوری حل میشه؟برو بیشین بیبینم.آژیر!
اصلا نیگا کن تو رو خدا!یک دو سه....دوازده صفحه نوشته ورداشته آورده...من این رو تا کی صحیح کنم؟
این رو ببرم بدم بیرون واست صحیح کنن.من که روز و شب نوکر دربست جنابعالی نیستم.ببر بده آقای احمد خانلو نیگا کنه بیبینه این چیه اصلا..آدم سرش درد میگیره...
نفر بعدی...این کدوم احمقیه اسمش ننوشته؟ها؟
جبار بیگی:آقا فکر کنیم ماییم...بیاییم دست خطشو نگاه کنیم آقا؟
-بیا..............واسه خودته؟
-بله.
-یک نمره ازت کم میکنم که اسمت رو ننوشتی.بیست و پنج ..نیم..یک و هفتادو پنج....این چیه؟از جیبت در آوردی؟.....من ده ساله درس میدم تا به حال همچین راه حلی ندیدم....سه...سه..سه!یه نمره هم که کم میکنم.دو!
-آقا میخواستیم بنویسیم ورقه رو کشیدن.تو رو خدا نمره کم نکنید..
-حالا دو بشه سه چی میشه؟بیا اصلا...سه.برو بشین......
بعد از ظهر همون روز....
من به رئوف گفتم:چند شدی رئوف؟
دستشو از رو صورتش ورداشت و گفت:......هیفده!!!!!!............دو!
بعد همه خندیدیم....گفتم:چند رضا؟
یه کم لبخند زد و گفت:شیش و بیس پنج.نه شدی تو؟
- نه و نیم.
تو که گفتی بیس میشی؟
گفتم:لاشی معلوم نی چی جوری باید نمره بگیری ازش.من تا قبل صحیح کردنش هم فک می کردم بیس شم.لا مسسب....
رضا:واسه امتحان ادبیات بیایم خونه شما؟
خودتون عکس العمل من و رئوف رو تصور کنید.........................