اول راهنمایی بودیم...معلم زبان بعد از درس دادن گفت برای جلسه ی بعد از روی درس یه بار بنویسین..اون روز کلاسو یه خرده زودتر تموم کرد و ما بیکار بودیم.

بچه ها داشتن تو کلاس سروصدا میکردن و از سروکول هم دیگه بالا میرفتن...اما من...

خودکار رنگیامو در آوردم و شروع کردم به نوشتن تکلیف جلسه ی بعد قرمز...صورتی...سبز...بنفش...حتی زرد(!!!!)(و این داستان ادامه دارد..)(تا حد امکان سعی کردم از رنگایی استفاده کنم که به رنگ خودکارام نزدیک باشه...تقریبن همونه)

(خرخون نیستم!!!اخیلی از دوستام بهم میگن خرخون اما نیستم!)

کلی با سلیقه نوشتم  و وقتی تموم شد یه نفس راحت کشیدم که یکی از تکلیفامو انجام دادم و تو خونه وقت آزاد بیشتری دارم...

معلممون هیچوقت خودش تکلیفای همه ی بچه هارو نگاه نمیکرد...سرگروها تکلیفای زیرگروهاشونو میدیدن و به معلم گزارش میدادن و معلم تکلیفای سرگروها رو میدید...که منم یکی از همونا بودم...

وقتی معلم گفت دفتراتونو بیارین من تازه یادم افتاد که تکلیفی هم داشتیم واسه اون جلسه...اما جلسه ی قبلش تو کلاس نوشته بودم پس دفترمو از کیفم در آوردم و بدون این که به خودم زحمت باز کردنشو بدم دادم به معلم.

هرچی گشت چیزی پیدا نکرد...بهم گفت کجاس؟ننوشتی؟گفتم من جلسه ی قبل تو کلاس نوشتم همه بچه ها هم شاهدن...اما بازم هرچی گشتیم چیزی پیدا نکردیم..

 

 

 

 

و من هنوز دارم به این فکر میکنم که مشق اون جلسه م چه اتفاقی براش افتاده....و به هیچ نتیجه ای نمیرسم!!!