تلخ ترین خاطره ی دانش آموزی من...

هفتم مهر سال 81 بود...از مدرسه داشتم میومدم خونه ...جشن تولد هشت سالگیم بود.دوس داشتم وقتی میرم خونه همه باشن،همه ی دایی هام،عمه ها و عموم و ... .

وقتی رسیدم خونه یه عالمه کفش و دمپایی تو حیاط بود.مامانم غش کرده بود....دایی مجید هم داشت با آلبوم عکس ور میرفت...زن عموی مامانم داشت با تلفن به پادگان دایی اکبرم زنگ میزد که باهاش حرف بزنه:بهش بگین حال مادرش بده سریع بیاد چالوس...

گفتم:چی شده؟

زینب (دختر عموی مامانم) بلند شد و من رو با خودش برد توی یه اتاق.گفت اونجا بمونم و بیرون نیام.داییم هم همونجا بود.ازش پرسیدم:دایی چی شده؟

یهو زد زیر گریه....بعد گفت:مهم نیس.برو درساتو بخون.

...رفتم سر ایوان و رو پله بالاییه نشستم.زینب گفت:ناراحتی مهدی جون؟

گفتم:نه...مگه چی شده؟

بلند شدم و دوباره رفتم پیش داییم و ازش پرسیدم:دایی به من نمیگی چی شده؟

داییم گفت:می خوای بدونی؟....مادر بزرگ مرد.

.

.

یک ساعت بعد.

پشت نیسان نشسته بودم و آروم آروم واسه خودم گریه می کردم.وقتی رسیدیم به روستای مادربزرگ اینا همه مشکی پوشیده بودن...یه کم اونطرف تر قبرستون بود...سه نفر مشغول کندن قبر بودن...

هوا سرد بود...همه نشسته بودن کنار جاده و گریه میکردن...بخار هوای دهن همه بالا میرفت...اون صحنه برای من خیلی ترسناک بود....

مادرم رو از زیر بغل گرفتن و آوردن.انقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود و باد کرده بود.

...تو اون همه جمعیت نمیدونم از کی پرسیدم ..به یکی گفتم:چرا مادر بزرگم مرد؟

گفت:بابابزرگت که بار زد واسه اهواز،باهاش رفت که دایی حسینت که اونجا دانشگاه میره رو ببینه.مث اینکه بابا بزرگت حالش بد شده،مادربزرگت از خاور پرید بیرون که کمک بیاره.خورد زمین...بردنش بیمارستان ولی نتونستن خوبش کنن.

سرم رو گذاشتم رو دیواره ی سرد نیسان به مادر بزرگم فکر کردم...اشکام داغ از چشمم میومد بیرون و سریع سرد میشد.

.

.

تا نعش کش جسد مادربزرگم رو از اهواز بیاره یک روز طول می کشید...شب همه داشتن گریه میکردن.همه گرسنه خوابیدن.همه با بغض خوابیدن.ولی همه خوابیدن...

امروز قرار بود مادربزرگم برسه...همه 30 کیلومتری روستا منتظر بودن.مادرم دیگه توان گریه کردن نداشت..سرش رو گذاشته بود رو شونه ی دختر عموش و مبهوت مونده بود...

نعش کش اومد....سه تا از دایی هام اونجا بودن.گریه ی دایی هام داشت همه رو زجر کش میکرد... .

پنج کیلومتری جلو رفتیم که دایی اکبرم با لباس سربازی به ما رسید.وقتی اون همه سیاهپوش رو دید جا خورد...تا اومد چیزی بگه دایی اصغرم که با اون دو قلو بود گفت:اکبر مامانمون مرد!

داییم دراز کشید وسط جاده....بقیه دایی هام هم اومدن کنارش.مادرم اومد و سر داییم رو بغل کرد و با هم گریه کردن.دیگه حتی راننده تاکسی ها هم گریه میکردن...

.

.

پدر بزرگم که پیاده شد اهالی ریختن دور و برش که توضیح بده چی شد....هیچوقت پدر بزرگم رو انقدر ناراحت ندیده بودم..اولین باری بود که خواهر کوچیکم رفت سمتش و اون حتی نگاش هم نکرد...

دایی مجیدم رفت کنار قبری که قرار بود مادر بزرگم چند دقیقه دیگه بره توش...نگاهش تن آدم رو میلرزوند....

دم دمای غروب بود.مادربزرگم رو تلقین کردن و گذاشتن تو قبر.اومدن خاک بریزن که مامانم داد زد نریزید..مادرمو خاک نکنید..داییم اینا هم سرشون رو برگردوندن و شروع کردن به گریه کردن....

.

.

شب شد.اینبار همه گریه کردن ولی همه نخوابیدن.مامانم و دایی هام تا صبح بالای قبر بودن.پدر بزرگم هم یه کم اونور تر داشت با خودش حرف میزد.یه عالمه شمع اطراف مزار مادربزرگم می سوخت.من از بالای کوه نگاه میکردم و گریه میکردم ولی هر چند دقیقه یکی میومد و من رو میبرد تو خونه و میگفت:سرده عزیزم بیا تو.

اون شب همه ی دایی هام با هم بودن...اما مادربزرگم دیگه نبود...از اون موقع شب هایی که دایی هام با هم نبودن هم مادربزرگم نیومد...هیچوقت نیومد....هیچوقت.

بازم ماموریت!

بچه ها دارم میرم ماموریت...حداقل تا شنبه نیستم.

+از مکسز به همکارا:مطلب بنویسین که تا من میام اینجا رو تار عنکبوت ور نداره.

+از مکسز به بقیه:از اینکه مجبورم چند روز ترکتون کنم عذر میخوام قول میدم کلاس حاج آقا جبران کنم!!!!

من و حلزونم!

الان به جز خودش کسی نمیدونه قضیه چیه...مهم هم نیس بقیه بدونن قضیه چیه!

داشتم به یادش یه حلزون خوشگل تو دفترم می کشیدم...

استاد همین طوری منو نیگا می کرد...ولی من سنگ پای قزوین رو گفتم زککی و ادامه دادم به نقاشیم...

....روی صدف حلزونه یه پاپیون کشیدم ...خب حلزونه دختر بود!...هان؟!...چیه؟

...استاد که دید قضیه یه کم داره یه جوری میشه اومد جلو من وایساد و گفت : اونو بده من.

گفتم:نچ!

گفت:پس نکش.

اول چیزی نگفتم ولی وقتی برگشت بازم گفتم : نچ!

....و دوباره شروع کردم به کشیدن!

امروز تو کلاس همون حاج آقا قبلیه...

یک هفته گذشت و حاجی دوباره  اومد کلاسمون....

دو تا از خانوما کنفرانس داشتن....من هم واسه اینکه دوست ندارم بچه ها جلوی استادا کم بیارن یه کم کمکمشون کردم....البته بعدش از طرف اونا خودم رو تشویق کردم!!!!

قبل از این که حاجی بیاد تو ...من در تلاش بودم که یه صندلی کنار خودم  واسه حاجی درس کنم  که  بیاد اونجا بشینه!

...رو دسته ی  صندلی یه  آرم  محل فرود هلیکوپتر  کشیدم  و  بالاش نوشتم : دینجر(خطرناک)

می خواستم حسابی صندلی رو  با مزه کنم (قبلا تجربه اش رو داشتم) که حاجی اومد داخل.

دخترا بلند شدن که بیان کنفرانسشون رو ارائه بدن ....الان نوبت من بود که  حاجی رو راضی کنم که کنار من بشینه.....

گفتم:حاج آقا بیاین اینجا!

گفت:ممنونم....همینجا وایمیستم.

گفتم:اگه وایسید اینا حواسشون هی میره پیش شما نمی تونن خوب ارائه بدن!

رفت یه گوشه  ی دیگه که وایسه...که  یکی از دخترا که قرار بود طبق نقشه  روی صندلی  پشت کامپیوتر بشینه بلند شد که بیاد و  یه کم  صحبت کنه.

حاج آقا هم تا دید صندلی خالی پیدا شده رفت اونجا نشست!

من................................>

یکی از دخترا که شرط بندی کرده بود حاج آقا رو نمی تونم  راضی کنم.................................>

یکی از دخترا که کنفرانس داشت................................>

اون یکی................................>

این طوری شد که قضیه لو رفت....

....ولی من هنوز یه هدف دیگه داشتم.....نباید اون دو تا رو  جلو استاد ول میکردم.

من و یکی از اونا یه فیلم  مشترک رو دیده بودیم ...یه سری  سوالاتی توی اون  فیلم مطرح شد و پاسخ داده شد.

من هم تا میدیدم استاد سرش پایینه اشاره میدادم که بپرسم؟

اونم یواشکی می گفت بپرس!

بعد من هم  شروع می کردم به  پرسیدن سوالای داخل فیلم!

اونم  طبق فیلم جواب میداد!

کنفرانس که تموم  شد....استاد که حاضر جوابی دخترا رو دیده بود گفت:کنفرانس خوبی ارائه دادید...معلوماتتون خوب بود!

حالا ...

من................................>

دخترا(همون دو تا)...............................>

پسرا................................>

بقیه دخترا................................>

حاج  آقا................................>

معلم بی اعصاب

دیروز معلم شیمیمون سه چار تا ماژیکو انداخت تو سطل آشغال به این صورت:

یه خط با قرمز میکشید...میدید کمرنگه...ماژیک بیچاره رو مستقیم پرت میکرد تو سطل آشغال!

بعدش یه حرف با آبی مینوشت میدید اونم یه مقدار کمرنگه...به همین ترتیب چارتا ماژیکو دور انداخت

بچه هاهم با پرت شدن هر ماژیک ابراز احساسات میکردن به این صورت:

خانوم نندازین هنوز رنگ میده(داره آخرین نفساشو میکشه)نندازین دیگه ماژیک نداریم!!!

آخرش که دیدیم اعصاب نداره یکی از بچه ها اجازه گرفت و رفت چن تا ماژیک نو از دفتر آورد(خب زودتر این کارو میکردی دیگه...)


ولی امروز زنگ ریاضی...

معلممون همینطوری که داشت رو تخته مینوشت گفت چرا ماژیکاری کلاس شما اینقد کمرنگن؟؟؟کلاسای دیگه ماژیکاشون پررنگ تره!!!

محدثه گفت خانوم فک کنم ماژیکای بدرد نخورو میدن به کلاس ما وگرنه اینا رو دیروز آوردیم

سوتی های معلما

معلم زبان: اگه چیزی رو متوجه نشدین و نیاز بود slow تر کار کنیم درستتونو hand raise کنین!

بازم معلم زبان: I want شما رو پر از power کنم!

" " :وقتی تو رستوران غذاتون رو finish کردین باید bill رو pay کنین

+کسی نیس بگه یا کامل فارسی حرف بزن یا کامل انگلیسی...چرا اینطوری چپ اندر قیچی حرف میزنی و هردو زبونو خراب میکنی؟؟؟

معلم زبان فارسی: وقتی کودک بودم جوجه ای داشتم. جوجه ام را خیلی دوست داشتم. روزی قرار شد به رستوران برویم. اتفاقن جوجه را هم با خودمان بردیم. موقع خوردن شام جوجه گم شد. من به این موضوع پی بردم. ناگهان صدای گارسون بلند شد که میگفت این جوجه مال کیست بیاید ببرد. نزد گارسون رفتم. جوجه را ندیدم. در حالی که از خجالت سرخ شده بودم در دستان گارسون یک سیخ جوجه کباب دیدم!

حالا عکس العمل بعضی از همکلاسیام بعد از شنیدن این داستان: خانوم آخرش چی شد؟جوجه هه پیدا شد؟؟؟کجا بود؟

بعد از این که معلم اعتراف کرد از ادامه ی قصه خبر نداره به اون بچه ها گفتم: ادامش که معلوم نیس چی میشه...اگه میخواین خودتون ادامش بدین...چطوره؟

از مکسز به پژواک

....از همون اول از کسی شروع کردی که ....نه منظورم اینه که از جراتت خوشم اومد!

...خب.اومدنت رو به جمع ما تبریک میگم.سرسو هم که تبریک گفت...ام زد هم که یه ماهی هس ازش خبری نیس...اونم بعدن میگه..غصه نخور.

....قالب وبلاگم رو باید عوض کنم...(آخه اسم هممون هس ولی اسم تو نیس.)

....راستی..ما افتخارمون اینه که همیشه از خودمون مینویسیم ...همیشه هم واقعیت رو مینویسیم...پس انتظار دارم شما هم اینطوری باشین.

...دیگه............آهان!....موفق باشی.

وقتی حواست به همه چی باشه...

موقع غذا بود...با بچه ها تو سلف دانشکده نشسته بودیم و غذا می خوردیم که استاد تشریح اومد داخل...سریع غذای تو دهنم رو جویدم و داد زدم:استاد براتون جا گرفتم لطفا بفرمایید اینجا پیش ما بشینید.

یه کم خندید و رفت که غذا بگیره...غذا که گرفت اومد کنار میز بغلی و روی یه صندلی نشست....دستش رو گذاشت روی سرش...(این یعنی سرش درد میکنه...یه دانش آموز یا یه دانشجو باید به این حرکات حواسش باشه)

...با خودم گفتم حالا که سرش درد میکنه بذار حرکت آخر رو بیام که کلا حال کنیم...

گفتم:استاد حالا که تا اینجا اومدین چرا نیومدین پیش ما بشینید؟

همون طور که داشت غذای تو دهنش رو میجوید یه نفسی هم کشید که نشون میداد حرکتم داره جواب میده...

گفتم:استاد روی ما رو زمین میندازین؟

...چنگال رو گذاشت رو میز.

گفتم:استاد ما از رفتارتون دلخور شدیم باید جای دیگه جبران کنید!

....قاشقش رو هم گذاشت رو میز و بلند شد و از سلف اومد بیرون!

...غذام رو که خوردم رفتم تو اتاق ۱۰۵ و از پنجره اش ماشینای استادا رو چک کردم...

...درسته...رفته بود بیمارستان!

+البته بعد از ۱۰ دقیقه دوباره پیداش شد ولی ۱۰ دقیقه هم ۱۰ دقیقه اس!

بعدازکلی درس خوندن و منتظر موندن بالاخره نتایج کنکور اعلام شد منی که فکر میکردم جز نفرات اولم باچه صحنه ای مواجه شدم اعدادش انقد زیاد بود که سوادم قد نمیداد بخونم......                          بقیشو بیخیال ....خلاصه وارد دانشگاه شدیم                                                                              روز دوم دانشگاهچشمتون روزبدنبینه یه اقایی با روپوش سفید مخصوص پزشکی (خیرسرمون میخوایم پرستار بشیم)روپله ها ایستاده بود.بابا ما فکر کردیم :دکتری،استادی،چیزیهبعدا فهمیدیم نه بابا همکلاسیه اوایل بهترین سوژه برای خندیدن بود(خیلی مظلوم به نظر میرسید)،بعدها فهمیدیم خیلی مخه،الان باید مراقب باشیم تا سوژه دستش ندیم.از ان نترس که های و هوی دارد از ان بترس که سر به زیر دارد.

بچه ی دردسر ساز

یه کم بریم به گذشته...

پیش دبستانی که بودم....

...وایسا ...قرار شد یه کم بریم!......دوم دبیرستان-امتحانات خرداد ماه!

دومین امتحان خرداد بود.ادبیات فارسی (2).تو برنامه نوشته بود که ساعت 8 برگذار میشه ..نمیدونم چرا من فکر می کردم که امتحان ساعت 10 شروع میشه!

ساعت 8 و 30 زنگ زدن خونمون و من  هم تلفن رو ورداشتم و گفتم:بنال!

مدیر مدرسه:اوهوم...ببخشید از دبیرستان علی بن ابیطالب(ع) تماس میگیرم....

................گرفتم قضیه چیه!دیر شده....

گوشی رو گذاشتم و رفتم دم در و اولین ماشین رو در بستی گرفتم و 8:45 رسیدم جلو در دبیرستان نمونه.

دویدم برم سالن امتحانات که صدا از راهرو اومد که:اوهوی......(...................................!)

برگشتم دیدم احمد داگی خودمونه!(معاون دبیرستان)

بدون هیچ کلمه ی اضافی گفت:فرزانه!....یعنی برو پیش آقای فرزانه(مدیر).

من همین طوری مبهوت رفتم سمت در...خودش در رو وا کرد و بی مقدمه گفت:

-پسر مگه تو مرض داری؟ پارسال کاریکاتور معلما رو کشیدی سه روز اخراج شدی واست بس نبود؟

-آقا ما که دیگه کاریکاتور نکشیدیم که!

- اون میزه رو چرا غلط گیری کردی؟

-نیمکت منظورتونه؟

-خب حالا وقت گیر آوردی وسط دعوا حلوا خیرات میکنی!

(توضیحات: نیمکتم رو کامل غلط گیری کردم ، گوشه ی بالای راست تحلیل اون دربی رو که کریم باقری گل زده بود رو نوشتم! پایینش تحلیل بازی جام حذفی بین استقلال و استیل آذین رو که استقلال 5 بر 4 باخت رو نوشتم! زیرش یه پرچم ایران بزرگ کشیدم!دوباره اومدم بالا و علی کریمی رو تمام قد کشیدم! زیرش فرانچسکو توتی رو کشیدم! زیرش هم آنتونیو کاسانو رو کشیدم!دوباره اومدم بالا سیزده تا ستاره کشیدم! زیرش یه اسکناس یک دلاری کشیدم!زیرش هم یه meXes خوشگل نوشتم! دوباره اومدم بالا و مارک خودم (یه جور ام که خودم ابداع کردم)رو کشیدم! زیرش الساندرو دلپیرو رو کشیدم!زیرش هم نوشتم:ti amo       georgea!  دوباره اومدم بالا و مجسمه ی بودا رو کشیدم!زیرش هم دو تا جای خالی گذاشتم واسه روز مبادا!)

...............مجبورم کرد تا یه ربع به 10 پاکش کنم!

یه ربع وقت داشتم که امتحان بدم...همه ی مراقبا داشتن منو نیگا می کردن که چه تند تنئد داشتم جواب میدادم.

آخرش هم 17.5 شدم.

آی یه جای بعضیا سوخت.....