بعدازکلی درس خوندن و منتظر موندن بالاخره نتایج کنکور اعلام شد
منی که فکر میکردم جز نفرات اولم باچه صحنه ای مواجه شدم اعدادش انقد زیاد بود که سوادم قد نمیداد بخونم...... بقیشو بیخیال ....خلاصه وارد دانشگاه شدیم روز دوم دانشگاه
چشمتون روزبدنبینه یه اقایی با روپوش سفید مخصوص پزشکی (خیرسرمون میخوایم پرستار بشیم)روپله ها ایستاده بود.بابا ما فکر کردیم :دکتری،استادی،چیزیه
بعدا فهمیدیم نه بابا همکلاسیه
اوایل بهترین سوژه برای خندیدن بود(خیلی مظلوم به نظر میرسید)،بعدها فهمیدیم خیلی مخه،الان باید مراقب باشیم تا سوژه دستش ندیم.از ان نترس که های و هوی دارد از ان بترس که سر به زیر دارد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:18 توسط مکسى
|
اینجا ما سه تا , از معلم ها و استادا و خاطراتمون می نویسیم.هر استاد و معلمی رو هم بخوایم مسخره می کنیم.اونا هم اگه خیلی دارن میسوزن علیه ما بنویسن.