هیچ وقت معلم ها رو نفرین نکنید!

سلام!

امروز اومدم یه مطلب مهمی رو به همتون بگم و اون اینکه هیچ وقت هیچ معلمی رو نفرین نکنیدااا.

(الان دارم ایکون های روی همین صفحه پست رو بررسی می مکنم می بینم ازون شکلا نداره!!! حیف شد! تو رو خدا ببخشید!!)

خلاصه می گفتم حتی پشت سر معلم آهم نکشید بگم چرا؟! نه بابا!! نه! به خاطر اون نیست. نه بخاطر اینکه:

معلم فقط به خاطر خودتون و بقیه شما رو تنبیه میکنه! چون غلط می کنه!!

نه بخاطر اینکه این تنبیهات(بدنی و...) شماها رو یعنی ماها رو آدم وسر براه می کنه!!چوننمیکنه!

چون اگه بیچاره ها رو نفرین کنید در عرض چند دقیقه به طرز وحشتناکی(شکل ندارم ببخشید!!!) بله می گفتم به طرز بسیار بدی:

نا... ((بسته های جی پی آر اس ایرانسل شما را به دیدن

ادامه ی این برنامه دعوت می نماید!!!))

... میشن! آره یکم دلتون به حالشون بسوزه. می خواین بگم چطوری؟ معلم نمونه رو که می شناسید؟(اگه هنوز نمی شناسیدش مرحمت کنید دو قدم پایین ترو بخونید تا بفهمید کیه!!) 

معلم نمونه با اون همه ویژگی یه چیزی داره که بهتون نگفتم!! اون دو سه ماهه که پای چپش می لنگه می گید واسه چی؟ چون بیچاره برا تنبیه یکی از دانش آموزای بدش یه لگد ناقابل و رایگان بهش زده

و فقط کافی بوده تا اون بچه آه بکشه تا کار همون پای معلمشو  در همون روز بسازه تازه این که چیزی نیست!!

لپ تاب 1500000 تومانیش هم سوخت! که فقط سه قستشو داده بود!! ریسیور ماهواره اش هم سوخت! آره گریه کنید به حالش!!

پس یادتون باشه معلم ها رو می تونید تو وبلاگ ما .... کنید ولی هیچ وقت نفرینشون نکنید!!هیچ وقت!!

فعلاخداحافظ!!!

واقعیت های دانش آموزی

آقا ما خیلی دلمون واستون تنگ شده بود.می خواستیم یه واقعیت هایی رو به شما بگیم.

اونی که کیف شما رو بست به پنکه سقفی من نبودم ولی به شما این طور گفتم که شما از دوستام دلخور نشید.

اونی که از بالای دستشویی آب رو شما ریخت من نبودم.اصلا من قدم به این کار ها نمی رسه.

اونی که از شما فیلم گرفت و پخش کرد من نبودم.فقط می خواستم وقت گرانقدر شما صرف پیدا کردن مقصر نشه که گفتم کار منه.

آقا!اونی که تو کفشهاتون نوشابه ریخت من بودم ولی عمدی نبوده.

آقا!اونی که کلید سوالات رو ازتون کش رفت من بودم ولی حواسم نبود با جزوه هام قاطی شده بود.

خب حالا که به اینجا رسید بزرگ ترین واقعیت رو می خوام بگم:

همه این ها کار من بود و کاملا عمدی بود!

 

یه دختره(با یه لحن مسخره بخونید که بهتون بچسبه)

روزی بود و روز گاری یه دختره متولد ۱۳۷۳ که با ما فامیل بود کنکور داشت و هی به این و اون می گفت لاشی ها دعا کنید کنکورم خوب بشه دکتر بشم همه تون رو از این فلک زدگی در بیارم.

از قضا این دختره یه عمویی داره که کم توان ذهنیه و به عبارتی اوشگول میزنه مث ام زد!

شبی از شب ها که فکر کنم سوم شعبان باشه همه تو مسجد جمع بودن .... نه الان زلزله نمیاد... یه کم صبر کنید...الان می خوام یه کم جو بدم...

همه ساکت نشسته بودن.حاج آقا  آروم  از جاش بلند شد....دستش رو از زیر عباش آورد بیرون...

همراه اول شما را به دیدن ادامه ی این داستان دعوت می نماید. دینگ دینگ دینگ ...دینگ دینگ دیدیدینگ دیدیدینگ دینگ..

وقتی چی توز هست....

.

.

.

خوب دستش رو آروم آورد بیرون و اشاره کرد به صندوق امام زمان که اون گوشه خاک خورده بود....به بقل دستیش گفت اون رو بیارید.گفت به روی چشم حاج آقا.

...سریع صندوق رو آورد و جلوش زانو زد.حاج آقا بلند بلند دعا می خوند که بقیه آمین بگن و بعدش هم یه مبلغی گذاشت تو صندوق....

....حالا قضیه باحاله شروع میشه.مادربزرگ اون دختره به پسرش(عموی دختره) میگه تو هم برو واسه نوه ام دعا کن کنکور قبول بشه.پاشو عزیزم تو دلت پاکه...

بلند شد و صندوق رو گرفت تو دستش و اون هم به تبعیت از حاج آقا شروع کرد و بلند بلند دعا کردن...

صندوق!..هوی صندوق امام زمان! من رو نگا کن! یه دختر هس برادر زاده منه ساوه می شینن اسم باباش ..... اسم مامانش ..... یه خواهر داره ..... اسمشه اسم خودش هم ...... ...... ..... .ببین!این رو کنکور قبول کن سریع برگرد بیا کارت دارم...

تا بعد.

یه معلم

یکی بود یکی نبود.یه معلمه بود که تو چالوس درس میداد.اسمش رو نمی گم چون تابلو نشه.ما سوم ابتدایی بودیم...

(الان صفحه باید سیاه سفید شه.....ما امکانات نداریم خودتون تصور کنید الان سیاه و سفیده!)

ساعت 7 صبح من و سعید و میلاد تو مدرسه حاضر بودیم.کم کم سر و کله ی بقیه هم داشت پیدا میشد.من و میلاد کنار پنجره وایستاده بودیم و بیرون رو تماشا می کردیم.انقدر بارون میومد که انگار کسی اون بالا حواسش به بارون نیست و داره واس خودش میاد.مث شیر همسایه چپیمون که شیر حیاطش همیشه بازه!!!

یه وانت سفید درب و داغون رو در نظر بگیرید که داره میاد به سمت  دیوار!!! آهان داره میاد به سمت مدرسه فقط یه کم دست فرمونش بده.

.

.

.

.خوب الان یه ربع گذشت و آقا تونست برسه نزدیک مدرسه.حالا چون دیرش شده سریع درو باز میکنه که ..... در محکم می خوره به دیوار.چون نمی تونه دوباره پارک کنه ترجیح میده از اون در پیاده شه.بدو بدو میاد به سمت دفتر مدرسه.بلند بلند به ناظم میگه:عجب بارونی میاد لا مسسب لباس برام نذاشته.امروز تعطیل نیس؟

مدیر از پشت بخاری میاد بالا و میگه دلت خوشه ها داداش من.من مدرسه میرفتم تو عمرم تعطیل نشدم.برو حسن رو بگو بیاد این بی صاحاب رو روشن کنه.

معلم ما هم چاییش رو هورت میکشه و به من میگه اینجا چیکار میکنی؟برو بالا پسر.حسن بیا اینجا کارت دارن.بریم بالا.

بعد با من میاد بالا.

سه زنگ سپری شد و بارون همین طور میبارید.با این که هنوز ساعت نزدیک 11 بود ولی به خاطر ابر ها هوا تاریک بود و ما هم  مجبور بودیم برق روشن کنیم.

من گفتم:آقا  اجازه؟

گفت:جانم؟

گفتم:آقا سه زنگه هیچی نخوردیم.میشه تو کلاس یه کم غذا بخوریم؟

گفت:تو کلاس نمیشه.چرا زنگ تفریح نخوردی پسر؟

گفتم:آقا اجازه؟گفتن تو راهرو چیزی نخورید.

گفت:یه  نیم ساعت مونده دیگه بذار تو کیفت باشه.رفتی خونه بخور.باشه؟

من هم سرم رو پایین گرفتم و بعد خوراکیم رو که موز بود گذاشتم تو کیف.

زنگ خورد و همه تا راهرو اومدن وقتی حیاط  و خیابون رو دیدن از خونه رفتن داشتن پشیمون میشدن...

....که معلم ما اومد و گفت بچه ها بشینید تو وانت من .خودم میرسونمتون.

اونهایی که خونه شون نزدیک بود خودشون رفتن اونهایی هم که بابا مامانشون دنبالشون اومده بودن با والدین رفتن و ما موندیم چند تا از رفقا.

تا نشستیم من شروع کردم.همه دس دس...سیاه نرمه نرمه ....

تو اون  بارون خیلی حال میداد پشت وانت باشی دوستات هم باشن راننده هم خودی باشه که بتونی هر کاری دلت خواست بکنی.

ما هم دیدیم اوضاع واس بندری مناسب نیست کیف ها رو انداختیم زمین تا بهتر بلرزونیم و بچرخونیم و برقصونیم و بخندونیم و بگردونیم و...(نَفَس رو داشتی!)

وقتی رسیدیم سر کوچه کیف و ورداشتم که برم تو خونه.هر چی دیدم کیف من رنگش یه کم فرق داشت .ولی فکر کردم به خاطر بارون خیس شده.خدا حافظی کردم و رفتم.

رفتم تو اتاقم و یه نگاه به کیفم انداختم و واییی داشتم بالا می آوردم!اون موز بود که قرار بود بخورمش،تو کیفم له شده بود و برای این که حالتون بد نشه توصیف نمیکنم تو کیفم دقیقا چه خبر بود فقط صریح بگمکتابام رفت به فاک و رنگ کیف خوشگلم شد رنگ خاک واز زیرش تا خود زیپ چاک چاک و صفحه های کتابام  خیس و نمناک و موز لاش بود قهوه ای واندایک ولی بی خیال کیف و جنس و مارک.لایف ایز اوری ثینگ ذت یو لایک.بای بیچ!یه سِر!