یکی بود یکی نبود.یه معلمه بود که تو چالوس درس میداد.اسمش رو نمی گم چون تابلو نشه.ما سوم ابتدایی بودیم...
(الان صفحه باید سیاه سفید شه.....ما امکانات نداریم خودتون تصور کنید الان سیاه و سفیده!)
ساعت 7 صبح من و سعید و میلاد تو مدرسه حاضر بودیم.کم کم سر و کله ی بقیه هم داشت پیدا میشد.من و میلاد کنار پنجره وایستاده بودیم و بیرون رو تماشا می کردیم.انقدر بارون میومد که انگار کسی اون بالا حواسش به بارون نیست و داره واس خودش میاد.مث شیر همسایه چپیمون که شیر حیاطش همیشه بازه!!!
یه وانت سفید درب و داغون رو در نظر بگیرید که داره میاد به سمت دیوار!!! آهان داره میاد به سمت مدرسه فقط یه کم دست فرمونش بده.
.
.
.
.خوب الان یه ربع گذشت و آقا تونست برسه نزدیک مدرسه.حالا چون دیرش شده سریع درو باز میکنه که ..... در محکم می خوره به دیوار.چون نمی تونه دوباره پارک کنه ترجیح میده از اون در پیاده شه.بدو بدو میاد به سمت دفتر مدرسه.بلند بلند به ناظم میگه:عجب بارونی میاد لا مسسب لباس برام نذاشته.امروز تعطیل نیس؟
مدیر از پشت بخاری میاد بالا و میگه دلت خوشه ها داداش من.من مدرسه میرفتم تو عمرم تعطیل نشدم.برو حسن رو بگو بیاد این بی صاحاب رو روشن کنه.
معلم ما هم چاییش رو هورت میکشه و به من میگه اینجا چیکار میکنی؟برو بالا پسر.حسن بیا اینجا کارت دارن.بریم بالا.
بعد با من میاد بالا.
سه زنگ سپری شد و بارون همین طور میبارید.با این که هنوز ساعت نزدیک 11 بود ولی به خاطر ابر ها هوا تاریک بود و ما هم مجبور بودیم برق روشن کنیم.
من گفتم:آقا اجازه؟
گفت:جانم؟
گفتم:آقا سه زنگه هیچی نخوردیم.میشه تو کلاس یه کم غذا بخوریم؟
گفت:تو کلاس نمیشه.چرا زنگ تفریح نخوردی پسر؟
گفتم:آقا اجازه؟گفتن تو راهرو چیزی نخورید.
گفت:یه نیم ساعت مونده دیگه بذار تو کیفت باشه.رفتی خونه بخور.باشه؟
من هم سرم رو پایین گرفتم و بعد خوراکیم رو که موز بود گذاشتم تو کیف.
زنگ خورد و همه تا راهرو اومدن وقتی حیاط و خیابون رو دیدن از خونه رفتن داشتن پشیمون میشدن...
....که معلم ما اومد و گفت بچه ها بشینید تو وانت من .خودم میرسونمتون.
اونهایی که خونه شون نزدیک بود خودشون رفتن اونهایی هم که بابا مامانشون دنبالشون اومده بودن با والدین رفتن و ما موندیم چند تا از رفقا.
تا نشستیم من شروع کردم.همه دس دس...سیاه نرمه نرمه ....
تو اون بارون خیلی حال میداد پشت وانت باشی دوستات هم باشن راننده هم خودی باشه که بتونی هر کاری دلت خواست بکنی.
ما هم دیدیم اوضاع واس بندری مناسب نیست کیف ها رو انداختیم زمین تا بهتر بلرزونیم و بچرخونیم و برقصونیم و بخندونیم و بگردونیم و...(نَفَس رو داشتی!)
وقتی رسیدیم سر کوچه کیف و ورداشتم که برم تو خونه.هر چی دیدم کیف من رنگش یه کم فرق داشت .ولی فکر کردم به خاطر بارون خیس شده.خدا حافظی کردم و رفتم.
رفتم تو اتاقم و یه نگاه به کیفم انداختم و واییی داشتم بالا می آوردم!اون موز بود که قرار بود بخورمش،تو کیفم له شده بود و برای این که حالتون بد نشه توصیف نمیکنم تو کیفم دقیقا چه خبر بود فقط صریح بگمکتابام رفت به فاک و رنگ کیف خوشگلم شد رنگ خاک واز زیرش تا خود زیپ چاک چاک و صفحه های کتابام خیس و نمناک و موز لاش بود قهوه ای واندایک ولی بی خیال کیف و جنس و مارک.لایف ایز اوری ثینگ ذت یو لایک.بای بیچ!یه سِر!