استاد سرکاری ها کیه؟ من..من..من..من

یه روز که وسط زمین فوتبال نشسته بودیم جواد و cj از کارهای خارق العاده شون میگفتن..تک چرخ زدن  تا نمک آبرود 270 تا روپایی  و...

من هم که چیزی واسه گفتن نداشتم (نمی تونستم بگم من از فکرم استفاده میکنم که!)الکی دم گوش جواد گفتم cj یه بار500 تا دراز نشست زد!بهش میگم تو هم تونستی بزنی...یه مسابقه بدین باهم!
بعد سریع رفتم پیش cj و گفتم جواد یه روز 500 تا دراز نشست زد!بهش گفتم تو هم میزنی...یه مسابقه بدین با هم!

بعد بلند گفتم:یه مسابقه دراز نشست بدین...شما که هر دوتا تون استادین!

(از قیافه شون معلم بود که تو رودربایستی موندن و نمی تونن قبول نکنن...واسه اینکه لو نرن هر دو تا طوری رفتار می کردن که انگار جدی جدی 500 تا زدن!)

گفتم : ممد پای جواد رو بگیر...

من هم پاهای cj رو گرفتم...

بعد گفتم:با فرمان من شروع کنید...یک............دو..........سه!

هر دو تا با تمام قدرت تلاش میکردن و خوشبختانه هر دو تا چشماشون رو به خاطر آفتاب بسته بودن!

حدود هفتاد تا که زدن هر دو تا مث مرده ها شده بودن...ولی هر کدوم فکر میکرد اونیکی خیلی با قدرت داره میره...

من (بدون اینکه به کسی اشاره کنم)گفتم:آفرین ...خیلی خوب داری میری!

محمد که تعجب کرده بود وقتی دید حرف من چه تا ثیری رو اونا گذاشت به نقشه ی من پی برد و زد زیر خنده!

نزدیک بود نقشه لو بره که گفتم:نخند ...بشمر از دستت نره!

گوشی cj رو ورداشتم و از دو تا شون فیلم گرفتم..

.

.

.

.

حدودا 300 تا دراز نشست رفتن..وقتی دیدم که نا ندارن دو قدم راه برن گفتم: بسه.این فیلمه رو ببین.من رفتم!

بعد دویدم و فرار کردم cj و جواد رو با اشک هاشون جا گذاشتم....

تا به حال تو فیلما هم کسی رو اینطوری سر کار گذاشته بودن؟

به خاطر سک سک

یه روز تو چالوس داشتم با cj قایموشک بازی میکردم....

اونجایی که ما داشتیم بازی میکردیم یه دیوار بود...یه زره سمت راستش یه چیزی مث رانش زمین به عمق 3 متر داشت.لب مرز این پرتگاه هم یه درخت دو سه متری بود...اونور دیوار گزنه بود و اینور دیوار که ما بودیم یه زمین صاف حدودا 50 متری..

ساعت 10 صبح بود...من اول رفتم چشم بذارم ...cj دمپایی هاش رو در آورد که صدای پاش شنیده نشه.بعد به یه سمتی رفت..من هم که شمردنم تموم شد رفتم دنبالش...

اول اونور دیوار رو یه نگاه انداختم...نبود..

بعد پایین اون گودی رو نگاه کردم ............اونجا هم نبود..

بعد رفتم بالای دیوار و لای علف ها رو نگاه کردم...........................................no response…..dont send......................

Loading……10……………20………….30……………..40………50..60………………70…………….80….100...........

(خب چیه مگه لای علف ها رو میدیدم ها!!!!)..........نبود...

بعد نشستم گوشه ی دیوار و اینور و اونور رو یه نگا انداختم  که یه دفعه صدای شکستن شاخه از پشت سرم اومد....

بلند شدم و مراحل قبلی رو سه بارتکرار کردم و چون خبری نبود دو باره به دیوار تکیه دادم...گوشیم رو در آوردم و آهنگ آجیلی رو گذاشتم و دوبار گوش دادم...بعد قطعش کردم و رفتم که تو خونه ی همسایه ها روببینم...که یکدفعه cj گفت:نرو..کمک کن!!!!

برگشتم و گفتم:کجایی عوضی؟

گفت:بالا درخت!صدای شاخه رو نشنیدی شکست؟

اِ.....بود!

گفتم:عجب جایی قایم شدی اصلا فکرم به درخته نرسید...

گفت:میخوای همین جوری درد و دل کنی...؟؟؟

گفتم:آهان ...سک سک نکردم ! الان میرم.

گفت:منو بیار پایین دارم میفتم!(بیچاره عین تارزان آویزون درخت بود....)

گفتم:اول سک سک میکنم بعد نجاتت میدم....

رفتم سک سک کنم که یکدفعه یه صدای دیگه اومد....از درخت افتاده بود پایین(سمت اون گودیه نه سمت من!)...چهارمتر سقوط خالص داشت...

ولی مشکلی نیس.بزرگ میشه یادش میره....

حادثه های کوتاه بامزه...

یه روز من و معلم همدیگه رو مطب دندون پزشکی دیدیم هر دو تامون دندونمون رو پر کرده بودیم و واسه احوال پرسی هردوتامون سرمون رو اینور و اونور می کردیم!!صحنه ی مسخره ای شده بود...

یه روز تو چالوس رفته بودم خونه ی یکی از همکلاسی های قدیمی ولی در حیاط رو باز گذاشتم...هر چی گاو بود اومد تو حیاطشون!جالب اینه که تمام گاو ها قهوه ای بودن و من هم پیراهن نارنجیه تنم بود...مامان رفیقم گفت:دوست هات اومدن تو!لباست شبیه شون بود فکر کردن تو هم (بلا نسبت!!!!!)گاوی!

یارو مادر بزرگ زن عموش مرده بود و داشت تو حیاط گریه می کرد که پرسیدم ازش تو دیگه واسه چی گریه می کنی...انقدر برات مهم بود؟

گفت:آره ...بدون اون چطوری برم بیرون...!! گفتم:مگه کی مرده؟؟ گفت:کی مرده؟(اصلا خبر نداشت!) گفتم:اصلا واسه چی گریه می کنی؟ گفت:دمپاییم بالای ایرانیت افتاده قدم نمیرسه ورش دارم!!

دیدید بعضیا عادت دارن با صندلیشون ور میرن؟معلم ادبیات ما یه بار زیر صندلیش یه دفعه خالی شد و با مخ اومد زمین..کتلت تحویل مدیر دادیم!

معلم ریاضی افتاد دنبال معین که بزنتش....معین از رو میله راه پله رفت پایین معلمه اومد بره  پرت شد پایین خیلی خندیدیم..

رئوف سر کلاس داشت حرف میزد...معلم صندلش رو از پاش در آورد و پرت کرد طرفش و گفت خفه شو دیگه چقدر حرف میزنی!!!انگار گربه ی بالای دیوار رو میخواد فراری بده..

آخرین روز سال(سال تحصیلی) داشتیم مشق هامون رو نشون میدادیم ....تازه فهمیدم باید از اونور مشق مینوشتم!!!

چهار تا ساعت(به وقت ایران و رم  و پاریس و لاس آنجلس) باهام بود که بازی والیبال ایران رو حتما نگاه کنم...شانس من همه یه دفعه باتری تموم کردن...

پیش ام جر و بقیه چه خبره

امروز تلفنی با ام جر صحبت کردم میگه میترسه نتایج کنکور رو ببینه...

میگه نزدیکای من میشه...یعنی مث من از این رتبه راضی نیس.

باز اینم خوبه...

من که می خواستم دکترای پرستاری بخونم و به احتمال زیاد قبولم...یارو همکلاسمه واسه دندون پزشکی می خونده ...ولی با اون رتبه ی شماره تلفنیش(....۹۱۲۷۵۵)! به فکر دامپزشکی هم باشه زیادی امیدواره...

حالا بریم اونور...

یارو اومده میگه..

مکسز بیست و سه هزار که بد نیس من که تو رویا هام میدیدم این بشم...

گفتم با اون رویا هات ... آدم شب ها خواب نویز (اون موقع که تلویزیون رنگ و وارنگ میشه و سوت میکشه) ببینه بهتره که بزرگترین رویاهاش همچین رویایی باشه..

بازم بریم اونور تر....

میگه دولتی قبول شدی؟؟؟؟.....من اصلا دولتی شرکت نکردم!!!!

بعله دیگه...اینا رفیقای ما هستن...بازم بعضیا رفتن رتبه هاشون رو دیدن!!!...اگه اخبار نمی گفت شاید بعضی ها شون مهر ماه یادشون میومد کنکور هم داده بودن...

این مطلب کلا یه جور دیگه اس...

این مطلب رو همه باید بخونن....(آقا یا خانومی که امروز اولین باره اومدی اینجا...این مطلب رو حتما بخون)

در حالی که دو تا فلافل دستش بود نشست پیشم و گفت:من قدیما خیلی بچه بدی بودم

گفتم:دزدی می کردی؟....آدم می کشتی؟....قاچاق می کردی؟

گفت:نه بابا...نگفتم که هیولا بودم...با دخترا دوست میشدم...یه عالمه دوست دختر داشتم...

گفتم:اینو که نصف پسرا دارن...

گفت:خب...آره ...ولی من با یکیشون خیلی کار بدی کردم که دلم براش میسوزه...

گفتم:گروگان گرفتیش؟....کلیه هاش رو فروختی؟...با سه ضربه ی چاقو هلا کش کردی؟

گفت:وقتی این طوری می گی به خودم امیدوار میشم....وقتی می خواستم که ...بذار از یه کم قبل تر واست توضیح بدم...

دو ماه بود که با هم دوست بودیم...ولی همدیگه رو ندیده بودیم...هی زنگ میزد و با هم حرف میزدیم..یه روز گفتم بیا میدون مخابرات ببینمت  حد اقل..گفت می خوای ببینی؟..گفتم نباید ببینمت؟..گفت ببین من زشتم ها؟....فکر کردم می خواد منو امتحان کنه ببینه قیافه واسم مهمه یا نه....

گفتم:لابد رفتی و خوشگل هم بود...

گفت:صبر کن دارم میگم...قرار گذاشتم و خدافظی کردم ازش و سریع زنگ زدم به محمد...بهش گفتم جای من بره سر قرار...محمد هم  قبول کرد و رفت....فرداش اومد تو مدرسه و گفت: دیوونه! این کی بود دیگه...گفتم:خوشگل بود؟...گفت:چی می گی!دیو بود!...یه کم خندیدم و پرسیدم حالا چه شکلی بود؟..گفت قدش بلــــــــــــــند....من تا شلوارش هم نبودم!...دندوناش خراب بودن...مث دیوونه ها راه میرفت...من ترسیدم ازش فرار کردم...گفتم بهش این نشونی هایی که تو دادی رو من هم می دیدم می ترسیدم...

گفتم:خب حالا چی شد؟تو که کاریش نکردی؟

گفت:زنگ زد گفت چرا نیومدی سر قرار...گفتم اومدم دیدمت ترسیدم فرار کردم...من با تو دوس بشم؟!برو بابا دلت خوشه...فکر کنم دختره خیلی ناراحت شده باشه...

گفتم:زهر مار...به چه دلیلی ناراحت نشه مثلا؟...اونا کی بودن که با تو دوس شدن!

چیزی نگفت.............

دختر جون... من دوست دوستت هستم.خودش نگفته که این مطلب رو بنویسم ولی میدونم از کاری که با تو کرده ناراحته...اگه ممکنه ببخشش...به خاطر ماه رمضون.

الان یه حسی به من میگه از هر کسی که به گردنش حق دارم بگذرم...شاید همچین حسی بعدا سراغم نیاد ...منی که کارم با دو تا فحش خوردن حل نمیشه واسه چی یه نفر دیگه رو هم بندازم تو هچل...من همه ی آدم ها ی دنیا رو همین الان بخشیدم...

شما دوست عزیز....شاید وقت شما رسیده باشه که شما هم از دو سه تا عقده شونه خالی کنی و بندازی دور...

یکی از معضلات زندگیم...

یکی از معضلات زندگیم اینه که همیشه تو سربرگ امتحان جلوی نام ، اسم و فامیلو کامل مینویسم ، بعد تازه میبینم پایینش نوشته : نام خانوادگی

خداحافظ ای دوره ی راهنمایی...

آخرین روز مدرسه بود...وقتی میخواستم از خونه بیرون بیام یه حس خاصی داشتم...از یه طرف خوشحال بودم که دیگه مدرسه ها تموم میشه و از یه طرف دیگه هم ناراحت بودم که دیگه دوستامو نمیبینم(خوشحالی و ناراحتی باهم واکنش میدن و خنثی میشن) اما با لبخند راه میرفتم...

اون روز جزو معدود روزایی بود که تا خود مدرسه رو پیاده رفتم..

تو خیابون بعضی از بچه های کلاس اول و دومو میدیدم که دارن برمیگردن خونه هاشون..

وقتی که رسیدم به کوچه ی مدرسمون تعداد بچه ها خیلی بیشتر شده بود...(شاید تو خیابون تقریبن ده نفرو دیده باشم بقیه تو کوچه بودن)

از اول کوچه هرکی منو میدید میگفت سلام ــــــ جون...یا سلام ــــــ جون(جاخالی اولیه اسمم بود دومیه مخففش!!)...یا خداحافظی میکردن...یکی میگفت تابستون خوش بگذره...یکی میگفت مواظب خودت باش....یکی دیگه میگفت دلم برات تنگ میشه...یکی از بچه های اول میگفت کلاس خط میای؟

با خودم گفتم: چقد طرفدار داشتیم و خودمون نمیدونستیما

تقریبن دوسه متر مونده بود تا مدرسه...یکی از بچه های اول(که خیلی بچه باحالیه) عین این داش مشتیاتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد(آره همینطوری..البته کلاه نداشت)یه ادای احترامی کرد ...منم تو جواب بهش گفتم: چاکریم!!!

....

بعد از امتحان با بچه ها قرار گذاشتیم باهم بریم از مدیر و معلما خداحافظی کنیم...رفتیم...

معلما کلی ازمون تعریف کردن و میگفتن شما جزو بهترین کلاسایی بودین که من تابحال داشتم...تا یکی از بچه ها میگفت لطف دارین ممنون........بقیه ضایعش میکردن و میگفتن چه به خودت گرفتی کی با تو بود؟؟؟؟

بعدش معلم پرورشیمون گفت شما چرا گریه نمیکنین؟؟؟؟؟!!!!!!! بچه های اول و دوم با این که سال بعدم میان اینجا کلی گریه کردن شما که میخواین برین چرا اینقده خوشحالین؟؟؟

یکی از بچه  ها گفت اونا زیاد احساساتی بودن به ما چه؟؟(راس میگفت دیگه!!!)

معلم حرفه گفت بچه ها فقط خواهش میکنم زیاد اعتراض نکنین بخاطر نمره هاتون...من گفتم من اگه زیر ۱۹.۵ بشم اعتراض میکنم!!!! گفت تو خیالت راحت باشه زیر ۱۹.۵ نشدی(نمیخواستم نمره مو ازش بپرسم اما وقتی گفت کلی ذوق کردم که نمره ی دوتا از درسامو فهمیدم!!)

 

وقتی داشتیم از حیاط مدرسه بیرون میرفتیم گفتم خداحافظ فضیلت....

 

 

و اینگونه بود که الآن وقتی از ما میپرسن کلاس چندمی؟؟؟؟ با افتخار میگیم: سیکل دارم

ترکوندم.....

 
نمره درس عنوان درس رديف
56/0 زبان و ادبيات فارسي 1
14/7 زبان عربي 2
32/0 فرهنگ و معارف اسلامي 3
38/7 زبان خارجي 4
-1/3 زمين شناسي 5
20/0 رياضيات 6
10/7 زيست شناسي 7
13/8 فيزيك 8
17/2 شيمي

 

مجاز به انتخاب رشته شدم با رتبه ی بیست و سه هزار !!! از دعاهاتون ممنون لطفا واسه بقیه دعا نکنید....

نتایج کنکور

الان پشت در های سایت موندم...باز نمی کنه لامسسب...

اگه رتبه ی زیر ۱۰ شده بودم الان کارم به این حرفا نمی افتاد و خودشون خبر می دادن

کارت ورود به جلسه

اون روز آخرین امتحان خردادمون بود و دیگه تعصیل میشدیم...وقتی رفتم تو مدرسه بچه ها بهم گفتن مدیر کارت داره برو پیشش...

رفتم پیش مدیر و سلام کردم...جواب سلاممو داد و گفت کارت ورود به جلسه ی نمونه دولتی اومده تو سایتش...امروز برو کافینت و کارتتو بگیر...فردا که نیستم...دوشنبه هم که تعطیل رسمیه...سه شنبه و چار شنبه هستم...کارتتو که پرینت گرفتی سه شنبه یا چارشنبه بیار مهر بزنم...فقط دیر نشه چون آزمون جمعست و حتمن باید مهر داشته باشه...به فاطمه و فاطمه زهرام بگو...

همون بعد ازظهرش با فاطمه زهرا دوتایی رفتیم کافینت...فاطمه زهرا اون روز نتونست کارتشو بگیره اما من که گرفتم اطلاعاتم اشتباه بود...مدرسه ای که من انتخاب کرده بودم اسمش نیایش بود اما اسم مدرسه رو نوشته بود امام جعفر صادق!!!

سه شنبه سه تایی رفتیم مدرسه تا مدیر کارتامونو مهر بزنه...به مدیرمون گفتم اسم مدرسه رو اشتباه نوشته...نوشته امام جعفر صادق!!!

مدیرمون: اون که پسرونس!!!

من: جاااااااااااااااااااااااااااان؟پسرونس؟؟؟

مدیر: آره فک کنم

 

بچه ها تو اون لحظه=>

من تو اون لحظه=>

مدیر تو اون لحظه=>